950319

تصميم گرفتم كمتر حرف بزنم و بنويسم ! درست مقابل كارهايي كه تو اين مدت كردم 

امشب قراره يه خود ارزيابي كنم

١- كامپيوتري براي نوشتن ندارم و مجبورم از موبايل براي نوشتن پست هام استفاده كنم! شايد يك حس كاملا شخصي بودن نسبت به كار كردن با كامپيوتر رو داشته باشم اما بهرحال نوشتن پست با موبايل سخته ….

٢- از همه كسانيكه به من لطف دارند و اينجا رو ميخونن و برام كامنت ميذازن متشكرم و از لطفي كه بابت اين همه سال به اون پسر بچه تا الان داشتند صميمانه ممنونم 

٣- درسته اينجا ابژكتيوه و درسته منم بهبد هستم ، اما خواهش ميكنم اگر در دنياي عادي با من روبرو شديد بگذاريد اين هويت با هويت اجتماعي من دو سهم باشند. 

٤- از سال اولي كه نوشتن رو شروع كردم ، آرزو داشتم يك روزي كامينگ اوت كنم و بگم بهبد اسم واقعيش چيه ! اما ظاهرا اين رويا براي سالهاي نوجواني و جواني من بود و احتمال زياد اين آرزو محقق نميشه و خواهش بند سوم من به همين دليله ! 

١٠ سال گذشت

ده سال از ١٣٨٥ گذشت ، ده سال پيرتر شدم و ١٠ سال از آرزوهام دورتر … 

سال ٨٥ كلي آرزو داشتم ، استاد دانشگاه شدن ، يه زندگي مستقل و حتي ازدواج و بچه هاي تپل مپل ! شايد چون فكر ميكردم همه چيز تحت كنترلمه و هر خواستني توانستن 

اوايل ٨٥ تصميم گرفتم ، اواسطش زندگي رو باختم و اواخرش به خودم ثابت كردم ميتونم هر چيزي رو بسازم … بالاخره ٨٦ شد و با انبوهي از موفقيت ها در آزمون ها روبرو بودم و اين در حالي بود كه اطرافيانم همه چيز رو به خودشون متنسب ميدونستن و انگار نه انگار من زحمتي كشيدم  

٨٧ تونستم يه كار ثابت پيدا كنم كه شايد توي اين مملكت آرزوي خيلياس و از اون موقع خودم و حسم و روابطم و حتي همين نوشتن ها كمرنگ شد 

فصل ميانسالي زندگي با يه تلاش ناموفق براي ازدواج ختم به خير نشد و از ٨٩ و اتمام تحصيلاتم عملا روند افول آغاز شد …

١٠ سال گذشت و من اصلا مطابق تصورم شكل نگرفتم ، ١٠ سال با 

احمدي نژاد ، پسري كه حس دنيام رو تغيير داد ، دختري كه جفتمون آرزو داشتيم بچه هامون چشم رنگي بشن ، دانشگاهي كه انصراف دادم ، نظام مهندسي كه باطل شد ، كاري كه هنوز رسمي نشدم ، تنها دايناسور باقيمونده از نسل قديم ، همخونه شدن ائتلافي من ، و عمري كه گذشت 

همينجوري

وقتي نميتوني اونجوري كه دوست داري باشي و همه چيز از كنترلت خارجه ، يعني باختي !
بهتر نيست از ته مونده هات يه نفر ديگه استفاده كنه ؟

اين روزها

توي دردسر قبليم هستم ، يه محيط كار عذاب آور كه بيشتر از دوازده ساعت از وقتم رو ميگيره !
خدا رو شكر ميكنم كه الان معتاد نيستم وگرنه آخر و عاقبتم بهتر از ريىسم نبود و جالب اينجاست كه در مقطعي الگوم بود !
زندگي آشفته ايي از نظر كاري و زندگي دارم و اين وسط خيلي چيزا سوهان روح هستند ! البته اين وضع خيلي ها در حال حاضره !
فقط خوشحالم در مقطعي هستم كه بي معني ترين چيز گرايش جنسيمه ! هر چند معتقدم همه چيز نسبيه
دلم يه كم هيجان ميخواد …

بعضي وقتا …

بعضي وقتا بايد گذشت ، رفت ، طي كرد
بعضي وقتا بايد ديد ، حس كرد
بعضي وقتا بايد با كوچكترين چيزا دل رو خوش كرد
بعضي وقتا بايد مثه باباها بود ، قبول كرد كه ديگه دلخوشي هات دلخوشنكه …