گزارش دوم از سیل

شاید بیشتر از چهار ماهه که از سیل میگذره و من هنوز ریکاوری نشدم !

بعد از سیل بنا به وظیفه ذاتی و کاری ام و علیرغم علاقه شخصیم مجبور به انجام دادن کارهایی شدم که فکر میکنم اگه اجازه میدادن به دلخواه خودم بود ، میتونست مثمر ثمرتر باشه ! اما خب اینجا جاییه که هر شکم گنده ایی رییسه اما هر گردی گردو نیست !

هنوز اثرات آسیب از سیل رو به صورت ضعف در اندام های حرکتی در بدنم حس میکنم و اصلا بابت این آسیب نگران نیستم ! چون بالاخره بروز یک سری درد در آستانه چهل سالگی طبیعیه و تمام سعیم رو میکنم که با این واقعیات کنار بیام …

این مدت خیلی کارهای بیهوده کردم و دارم تمام سعیم رو میکنم یک کم بیشتر برای خودم وقت بذارم … خدا رو شکر میکنم که پسورد این وبلاگ پیدا شد و دوباره حس تنهاییم کمتر میشه

Advertisements

گزارش اول از سیل

اوضاع از چیزیکه رسانه ها میگن وخیم تره ، حدود ۱۰ روزه که من در کانون سیل مستقر بودم و اگه بخوام به صورت اجمالی بگم در همون ساعات اول میشد یه بی نظم عجیبی رو دید که عوامل مدیریتی به اون دامن میزد !

مثلا قطع تلفن و نت با وجود اینکه توجیه خاصی برای این زیر ساخت نیست باعث شد که بسیاری از خونواده ها از سالم بودن بقیه اعضاشون بی خبر باشن …

دردناک تر از همه اینها قدم زدن های شبانه من برای درک بیشتر از وضعیت مردم بود که مجبور بودن به دنبال بقایای عزیزانشون باشن و البته خدا رو شکر که تلفاتی در این خصوص محسوس نبود

نباید از حق گذشت و تلاش شبانه نیروهای اتش نشانی ، بسیج و هلال احمر رو برای تخلیه مردم از مناطق ور خطر نادیده گرفت … و شاید اگر این اقدامات نبود تلفات بالای ۵۰۰۰ هزار نفر بود

سیل

وقتیکه پست قبلی رو مینوشتم ، تصور نمیکردم که وضع از اینی که هست بدتر بشه ! و جالبتر اینکه درست در یکی از شهرهایی بودم که سیل باعث شد تا چند هزار نفر از مردمش بی خانمان بشن

یک هفته سخت در شرایط بحران پشت سر گذاشته شد و دم آخر به دلیل مصدومیت جزیی مجبور به برگشت شدم …

به هر حال بعد از سیل هم اونجا باید بازسازی بشه و احتمال برنامه زندگی من دچار چالش میشه

فعلا تا یادداشت بعد

قبل از دو رقمی شدن روزهای سال 98

روزهای سختی در حال گذر است…
روزهایی که جلوی چشمانمان هموطنانی را از دست می دهیم که خوشی از این زندگی ندیدند.
گرانی های سریالی و طاقت فرسا ، عیدی که با سفره خالی همراه بود و وحشت عمومی از بلایایی طبیعی و …، همه و همه مصائبی هستند که این مردم در حال دست و پنجه نرم کردن با آن هستند.
و صد افسوس که هیچ پشتیبانی برای این مردم نیست.
در این ایام من هم مستثنی نیستم ! هر چند که خدا را شکر میکنم در سیل اخیر خودم و خانواده ام مشکل خاصی نداشتیم اما واقعا احساس درماندگی و استیصال از عدم توانایی برای کمک کردن به دیگران آزارم می دهد.
هر چند که از روز اول عید ، یک روز آرام نداشتم و شاید سر جمع یک نصف روز برای خودم بودم! اما خستگی ناشی از ناتوانی آزار دهنده تر از خستگی جسمانی است…
شاید اشاره به ضرب المثل معروف » سالی که نکوست از بهارش پیداست … » تا حدی نا امید کننده باشد ! اما من هنوز امیدوارم که شاید روزهای روشن نیز فرا برسد.
امیدوارم این سرزمین نفرین شده بالاخره رفع طلسم گردد تا شاید از این دور تسلسل ناامیدی ها و بدبختی ها رهایی بیابیم …

پ.ن
کاشکی این همه بلا تموم بشه … طاقت من یکی که داره تموم میشه.

نیمه دوم – 1

عصر روز جمعه است و من مثه همیشه دنبال یه راهی میگردم تا بتونم با یک بهانه واهی از خونه بیرون بیام تا شاید یک کم از انرژیم رو تخلیه کنم.
بلافاصله نگاهم به رامین می افته که مثه همیشه یه گوشه از هال نشسته و داره با تبلتش بازی میکنه طبیعیه که رامین هم همراه نیست و صحبت کردن با اون بی فایده است ….
نیم ساعتی به همین منوال میگذره و من مدام توی ذهنم مرور میکنم که اگه به رامین پیشنهاد بدم که بریم بیرون ، قطعا با واکنش سردی مواجه میشم از طرفی دوست دارم هر چه زودتر از خونه بیرون بزنم اما انگار دو تا وزنه به پاهام وصله که منو به زمین می دوزه !
یک ساعتی خودم رو با لپتاپ سرگرم میکنم  …. اما دیگه حوصله ام حسابی سر رفته و لبریز شده ، تصمیم میگیرم که دوباره دوش بگیرم ! چون این بار دومیه که امروز به حموم میرم و تنها دلیلش ریلکس کردنه …
زیر دوش آب ،  منتظرم تا تنم خیس بخوره و همزمان دارم به این فکر میکنم که دیگه زیادی چاق شدم که درست در همین لحظه  صدای زنگ نوتیفیکیشن تلگرام منو متوجه موقعیت گوشیم میکنه
… بله رئیسمه ! طبق عادت همیشگی و به دلیل دوستی که بین ما هست بلافاصله مسیج مهندس رو میخونم … در یک خط نوشته : فلانی تو راه تصادف کرده ….
انگار تمام بدنم یک مرتبه سرد میشه ، زیر دوش میرم و دوباره توی ذهنم مرور میکنم چه اتفاقی افتاده ! من این همکار رو یکسالی هست که میشناسم و دلیل آشنایی ما توانایی خوب این فرد در یک کار اجراییه که تقریبا انحصاری محسوب میشه … دوباره یادم می افته که قرار بود این بنده خدا برای کار ما به شهر ما سفر کنه و حتما در همین راه تصادف کرده و فوت شده.
اینجا بود که حس مسئولیت بیشتری رو احساس کردم و بلافاصله از حموم بیرون اومدم و در گوشه ایی از اتاق خواب که میدونستم به خوبی آنتن میده با رئیسم تلفنی صحبت کردم .

 

جمعه

سال هاست که قوانین مرفی در مورد شب های جمعه من صادقه !
در بهترین حالت پنجشنبه ها از صبح تا عصر کلاس دارم و اگه غرغرهای رئیسم رو به کنار بذاریم ، خستگی ناشی از کلاس های پشت سرهم نهایتا به عصر پنجشنبه ختم میشه با کلی کار انجام نداده !
البته وقت هایی که کلاس ها تعطیله ، باز هم قوانین مرفی ادامه دارن و پنجشنبه یه جایی منهدم میشه و منم بعنوان یکی از عوامل همیشه مقصر باید برم سر صحنه جنایت! و عموما تا شب درگیرم.
جالب اینجاست که پنجشنبه شب ها عموما بر خلاف سایر روزهای هفته بیرون رفتن و دور دور شبانه ام نمیاد ! و همینجوری الکی تا نیمه های شب میگذره و بدتر از همه صبح جمعه که هر کاری میکنم خوابم نمیبره و مجبورم از اول صبح توی خونه رژه نظامی برم.

پنجشنبه و جمعه مثلا روزهای استراحت منه اما حدود 5-4 سالی هست که من واقعا این روزها رو نمیتونم استراحت کنم و نتیجه اون آغاز یک هفته کسالت آوره …