<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ابژكتيو</title>
	<atom:link href="http://obje.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://obje.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 18:13:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='obje.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/a1452b08cf985bf9def58f831c6720fd?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>ابژكتيو</title>
		<link>http://obje.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>بیستم نوامبر</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/11/20/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/11/20/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:07:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=673</guid>
		<description><![CDATA[امروز بیستم نوامبر و روز مبارزه با ترنس فوبیا هست و بنا به دلایل شخصی بهانه ایی دست داد تا مطالبی در قالب یک پست بنویسم و به رسم معمول تاکید میکنم مطالب این پست نظر شخصی من است و طبیعتا خالی از ایراد و اشکال نیست.
&#8230;
هیچ وقت برای اولین بار که کلمه اواخواهر را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=673&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>امروز بیستم نوامبر و روز مبارزه با ترنس فوبیا هست و بنا به دلایل شخصی بهانه ایی دست داد تا مطالبی در قالب یک پست بنویسم و به رسم معمول تاکید میکنم مطالب این پست نظر شخصی من است و طبیعتا خالی از ایراد و اشکال نیست.<br />
&#8230;<br />
هیچ وقت برای اولین بار که کلمه اواخواهر را از پدرم شنیدم ، فراموش نمیکنم!<br />
بلافاصله با تعجب از او پرسیدم: اواخواهر یعنی چی؟<br />
و او گفت : کسیکه مرد است! اما تمایلات زنانه دارد!<br />
جملات پدرم در خصوص معرفی اواخواهرها سنگین و شک برانگیز بودند زیراکه من هم به تازگی خودم را شناخته بودم و بین گفته های پدرم و گرایشات خودم مشابهت های می دیدم و به تازگی به این واقعیت تلخ رسیده بودم که من هم یک پسر معمولی نیستم!<br />
از این موضوع مدتی گذشت تا اینکه با یکی از دوستان هم احساس که حکم برادری برای من داشت و بنده را با بسیاری از مسائل آشنا کرد ، شنیده هایم را مطرح کردم و خوشبختانه به صورت نسبی و تقریبا واقعی با وضعیت ترنس ها آشنا شدم و بعدها نیز دوستان خوبی در میان این اقلیت پیدا کردم. اما در این حین تفکراتی به ذهنم رسیده است که آنها را مرور می نمایم<br />
&#8230;<br />
همیشه آنچیزی که مهم به ذهن من میرسید و می رسد، باریک بودن مرز تشیص بین هوموها و ترنس ها به عنوان دو اقلیت جنسی متفاوت با مکانیزم مختلف است! و جالبتر اینکه گاها این مرز آنقدر غیرقابل تشخیص میگردد که حتی خود شخص دچار تردید می گردد! و کم نبودند این دسته افراد منجمله خود بنده که در برهه ایی از زندگی کاملا این تصور را داشتم که یک ترنس هستم! و دقیقا  شناخت کامل و کافی از همین جا شروع می شود و مانند هر نوع تمایل پنهانی که نیاز به درک و کشف دارد بروز و نمود می یابد و اینجاست که تفاوت بین یک ترنس واقعی از یک هوموی واقعی و یا حتی بایسشکوال جو گرفته متمایز می شود و من با ذکر همین مهم به مواردی اشاره میکنم که به آنها اعتقاد دارم<br />
:.<br />
کافی است یک لحظه با خودتان فکر کنید و تصور کنید که یک هومو هستید!<br />
شما اگر نخواهید بی افتان را در مترو ببوسید و یا در ونک و ولیعصر و در اذهان عمومی از او لب بگیرید! کار زیاد سختی ندارید، زیرا تقریبا کسی از رفت و آمد های دو همجنس با همدیگر شک نمیکند! و کافی است تا همه چیز را بین خودتان و طرف مقابلتان یا بهتر بگویم اتاق خوابتان به عنوان یک سر نگه دارید<br />
اما شما اگر یک ترنس باشید و یا اصلا اگر یک استریت که مثلا جی افتان یک ترنس باشد ، نمیتوانید با اون به راحتی بیرون بروید! مگر اینکه تحمل نگاه ها ، متلک ها و بسیاری از موارد را داشته باشید ! و یا اگر هم چنین اتفاقی بیافتد و شما بیخیال باشید ، حتی نمیتوانید با او رفت و آمد کنید زیرا کمترین احتمال زدن برچسب اواخواهر به دوست شماست!<br />
:.<br />
فرض کنید فکر میکنید هومو هستید و فقط بایسکشوالی هستید که تمایلاتش به این سمت و سو بیشتر است !<br />
در نهایت می روید پی کار خودتان و همسرتان<br />
اما حالا فرض کنید شما یک ترنسید !<br />
اگر جو گیر نشده باشید در انتخاب گرایشتان<br />
همان ترنس خواهید ماند!<br />
:.<br />
تصور کنید یک هومو هستید!<br />
به راحتی به آرایشگاه ، دانشگاه ، قصابی ، سرکوچه ، خانه دوستان آشنایان می روید !<br />
اما تصور کنید یک ترنس هستید ، و اگر خیلی هم بیخیال این مسائل عمومی باشید و قید ادامه تحصیل را نزنید باید هر روز انرژی هنگفتی را صرف مواجهه با مسائلی که در انتظارتان است داشته باشید.<br />
:.<br />
تصور کنید یک هومو هستید !<br />
تقریبا دغدغه پوشیدن ، راه رفتن ، برخورد بد دیگران را ندارید! مگر اینکه خیلی تابلو باشید و یا خودتان بخواهید تابلو بازی دربیاورید!<br />
اما حالا تصور کنید یک ترنس هستید ! آیا می توانید آنطوری که دوست دارید ( به عنوان مثال در پوشش) در جمع حاضر شوید !؟<br />
:.<br />
تصور کنید یک ترنس خوشبخت هستید و مجوز چنج کردن را دارید<br />
ایا راضی کردن پدر و مادرتان برای تغییر جنسیت به همان سادگی است که یک هومو نخواهد با جنس مخالفش ازدواج کند !؟<br />
:.<br />
و دوباره فرض کنید یک ترنس هستید<br />
به فرض محال چنج کرده اید<br />
و به فرض محال تر کسی را که به او علاقه مندید ، یافته اید<br />
آیا میتوانید از نعمت داشتن فرزند محروم نباشید<br />
.<br />
و هزاران فرض دیگر<br />
&#8230;<br />
شاید فرضیات و نکات بالا تکراری باشد!<br />
اما با کمی قیاس قضاوت بی طرفانه و با عنایت به این موضوع که کلا وضع اقلیت های جنسی در ایران بغرنج است اشاره به این نکته دور از انصاف نیست که این اقلیت خاص با توجه به اینکه درصد کمتری نسبت به هوموها محسوب می شوند ، مظلوم ترین هستند.<br />
پس بهتر است دست از لجبازی با همدیگر برداریم &#8230;</p>
<p>پ.ن<br />
:. یکی از دوست داشتنی موجوداتی که تا به حال با آنها برخورد کرده ام ، فرشته ایی از این اقلیت است که همین جا برایش بهترین آرزوها را دارم و ممنونم از او برای کاملتر کردن دیدم در مورد خودم و اطرافیانم </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/673/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/673/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/673/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/673/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/673/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/673/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/673/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/673/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/673/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/673/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=673&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/11/20/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شب &#8230;</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/11/19/%d8%b4%d8%a8/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/11/19/%d8%b4%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 18:34:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=669</guid>
		<description><![CDATA[و این تکرار حادثه بود &#8230;
&#8230;
تصمیم می گیرم تا قلم در دست بگیرم و چند خطی بنویسم ! ولی این چراغ مطالعه نمیگذارد و دهن کجی میکند و هی سوسو میزند و دست آخر رویش را برمیگرداند و می افتد روی زمین و وقتی از روی زمین برش می دارم لامپش میسوزد ! و انگار [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=669&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>و این تکرار حادثه بود &#8230;<br />
&#8230;<br />
تصمیم می گیرم تا قلم در دست بگیرم و چند خطی بنویسم ! ولی این چراغ مطالعه نمیگذارد و دهن کجی میکند و هی سوسو میزند و دست آخر رویش را برمیگرداند و می افتد روی زمین و وقتی از روی زمین برش می دارم لامپش میسوزد ! و انگار به من می گوید &#8221;  تو برو همون کیبوردت رو دستت بگیر ! چه به این حرفا ! &#8220;<br />
.<br />
از خیر نوشتن می گذرم و به طرف تختم می روم! حس میکنم فنرهای زیرش چیزی به عنوان ثابت K  ندارند و یک لحظه یاد دکتر محمدی می افتم و نوسان های میرا درس زلزله! نگاه دکتر را فراموش نمیکنم که درست صبح روز جمعه با خنده ایی تلخ شب گذشته ام را در ذهنم تداعی میکرد و انگار این را با خنده هایش میگفت : &#8221; که تو چه قدر مسخره ایی با این تفکرات ناسیونالیستی ! &#8220;<br />
.<br />
بی خیال محاسبات ثابت فنرها شده ام و حالا به این فکر میکنم که یک حرکت رفت و برگشتی روی این تخت تا چه اندازه می تواند نیرو وارد کند! و آیا اصولا معیار مقاومت جوابگوهست و آیا اگرتا صبح به طور متوسط 2000 بار این سیکل رفت وبرگشتی به کار بیافتد چیزی از فنرها باقی خواهد ماند؟<br />
.<br />
مسخره تر از این تفکرات وجود ندارد! کمی میخواهم به ارشد فکر کنم! اما ابتدا به یاد علیرضا می افتم که ارشدش تمام شده است و من هنوز در اندر خم یک کوچه ام! نمیدانم چه طور می شود که نام موسسه پارسه را میبینم !<br />
دلم هوای روز اول ثبت نامش را کرده است! با چه ذوقی و شوقی آمده بود و گفت که منشی برای دادن چند صد هزارتومنش حتی یک رسید هم نداده است! و به این فکر میکنم که چه قدر خوب است که آخرین خبر از او قبولیش در ارشد باشد.<br />
و اینبار کتاب مقاومت مصالح پوپوف است که به من دهن کجی میکند و فقط یک کلمه را از آن میبنم! &#8221; تنش تســــــــــــلــــــــــیـــــــــم  &#8220;<br />
میخندم و میگویم منم تسلیم !</p>
<p>پ.ن<br />
دلتنگیهای یک شب کاری از این بهتر نمی شود مخصوصا که اگر دلت هوای کسی را کرده باشد!<br />
jik  </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/669/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/669/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/669/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/669/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/669/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/669/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/669/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/669/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/669/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/669/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=669&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/11/19/%d8%b4%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دل های کوچک و دردهای بزرگ</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/11/15/%d8%af%d9%84-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/11/15/%d8%af%d9%84-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 10:54:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=664</guid>
		<description><![CDATA[چشمانش را دوست دارم!
با تمامی کودکی اش ، درست مانند یک کوه با عظمت است.
با اینکه هر وقت به من نگاه میکند ، حکایت از دردهای غریبی دارد
وقتی خوب در چشمانش خیره می شوم
دردی بزرگ را حس میکنم
دردی که این کالبد کوچک مجبور به تحملش است.
و من هنوز در تعجبم که عجب صبری خدا دارد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=664&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>چشمانش را دوست دارم!<br />
با تمامی کودکی اش ، درست مانند یک کوه با عظمت است.<br />
با اینکه هر وقت به من نگاه میکند ، حکایت از دردهای غریبی دارد<br />
وقتی خوب در چشمانش خیره می شوم<br />
دردی بزرگ را حس میکنم<br />
دردی که این کالبد کوچک مجبور به تحملش است.<br />
و من هنوز در تعجبم که عجب صبری خدا دارد برای این اشرف مخلوقاتش!<br />
نگاه های مادرش را خوب می فهمم<br />
ترسش را با تمامی وجودم  حس میکنم<br />
از اینکه روزی برسد<br />
و این چشم های تهی از خوشی ، بی فروغ باشد<br />
روزیکه همین تنها امید هم از بین برود.<br />
&#8230;<br />
پ.ن<br />
بیشتر از هر کسی به دعا کردن معتقد هستم ، اما گاها حس میکنم که این تقدیر لعنتی حتی در آن را هم بروی ما بسته است.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/664/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/664/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/664/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/664/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/664/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/664/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/664/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/664/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/664/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/664/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=664&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/11/15/%d8%af%d9%84-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d9%88-%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>P86</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/11/13/665/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/11/13/665/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 19:35:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/2009/11/13/665/</guid>
		<description><![CDATA[پ.ن
اصلا حال و احوال درستی ندارم ، و فقط باید بنویسم !
&#8230;
هیچ وقت لحظه ایی را که برای اولین بار آن را به سمت من گرفت و گفت: بیا برو کارت رو راه بنداز را فراموش نمیکنم! در نگاه اول یک عروسک به شکل خرگوش درست به اندازه یک کف دست با گوش های بلند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=665&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">پ.ن<br />
اصلا حال و احوال درستی ندارم ، و فقط باید بنویسم !<br />
&#8230;<br />
هیچ وقت لحظه ایی را که برای اولین بار آن را به سمت من گرفت و گفت: بیا برو کارت رو راه بنداز را فراموش نمیکنم! در نگاه اول یک عروسک به شکل خرگوش درست به اندازه یک کف دست با گوش های بلند و خاکستری به نظر می رسید اما بعد از اینکه آن را در دستم گرفتم متوجه انتهای دمش که محلی برای قرار گرفتن یک حلقه فلزی داشت شدم و با کمی دقت فهمیدم که این عروسک جیبی زیبای کوچک که کاملا دست ساز بود یک جا سوئیچی است.<br />
&#8230;<br />
از سال 85 تا همین چند ماه پیش ، این خرگوش کوچولو میزبان تمام سوئیچ هایی بود که من به نوعی از آن ها استفاده میکردم و حتی در برهه میزبان یک تک کلید که برای کشوی میز اتاقم بود!<br />
حدود دو ماه قبل ، که اخرین حلقه ارتباط کاری من و سیامک که یک ماشین مشترک بود ، برای همیشه فروخته شد و من هنگام تحویل خودرو ، آن خرگوش دوست داشتنی و خاطراتش را به صاحب جدیدش تحویل دادم.<br />
او نیز خرگوش را گرفت و به کناری متصل کرد و برای همیشه محل قرار گرفتن آن خرگوش در ذهنم ماند.<br />
&#8230;<br />
و بدبختانه درست همین امروز متوجه شدم که همان ماشین که کلی خاطرات خوب و بد از آن داشتم به شدت تصادف کرده است و متاسفانه یک قربانی بیست و سه ساله گرفته است. و الان در حالی این کلمات را می نویسم که اصلا تمرکزی ندارم و فقط به یک جمله صاحبش فکر میکنم که میگفت : باورم نمیشد تا اینکه اون خرگوش جلوی ماشین رو دیدم!<br />
قرار شد تا برای بقیه کارهای مالکیت اقدام کنم اما امروز چون تعطیل بود فقط توانستم به ماشین در پارکینگ نگاهی بیندازم که همه چیز آن خورد شده بود . ماشینی که با چه ذوق و شوقی تزئینش کرده بودم حتی برای صاحب جدیدش هم خوش یمن نبود.</p>
<p style="text-align:right;">پ.ن 1<br />
سیامک &#8230; میدونی باید چه کار کنی &#8230;</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/665/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=665&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/11/13/665/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>صداقت</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/11/11/661/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/11/11/661/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:00:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[لانگ شات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=661</guid>
		<description><![CDATA[گفت : دوصـــطـــت دارم!
به همین صراحت و صداقت!
&#8230; 
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=661&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>گفت : دوصـــطـــت دارم!<br />
به همین صراحت و صداقت!<br />
&#8230; </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/661/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=661&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/11/11/661/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>2</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/658/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/658/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 17:30:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=658</guid>
		<description><![CDATA[و دوباره یک یادآوری همیشگی
&#8230;
روزگاری که قلم را بر زمین گذاشتم و دستانم را بر صفحه پلاستیکی کیبورد نهادم و تصمیم گرفتم از خصوصی ترین لحظاتم بنویسم، هدفی به جز این نداشتم تا آستانه یک تغییر را استمرار ببخشم و دینی را ادا کنم که آن را با خودم عهد بسته بودم!
اگر بخواهم بنا را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=658&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>و دوباره یک یادآوری همیشگی<br />
&#8230;<br />
روزگاری که قلم را بر زمین گذاشتم و دستانم را بر صفحه پلاستیکی کیبورد نهادم و تصمیم گرفتم از خصوصی ترین لحظاتم بنویسم، هدفی به جز این نداشتم تا آستانه یک تغییر را استمرار ببخشم و دینی را ادا کنم که آن را با خودم عهد بسته بودم!<br />
اگر بخواهم بنا را بر صداقت بنهم، روزگاری یکی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین بودم! چون در قالب وظایفم به خوبی عمل میکردم و در فعالیت هایم که تنها شامل درس و ورزش بودند، حرف هایی برای گفتن داشتم<br />
 و مهمتر از هر چیز تنها نبودم.<br />
&#8230;<br />
اما گذر عمر این توازن را آنچنان برهم زد که هیچ وقت خوابش را نمی دیدم!<br />
تنها شدم!!!<br />
به یکباره در درس و ورزش که آنچنان سقوطی کردم که تکه تکه شکسته شدنم را هنوز حس میکنم! و مهمتر از هر چیزی، ارزش هایی که آنها را دیوانه وار می پرستیدم و ستایش میکردم جای خود را به ضد ارزش هایی دادند که خلاف هر عقل سلیمی بود. واقعیت این بود که من از یک پسر درس خوان و ورزشکار به یک انسان لاابالی و معتاد و تن و احساس فروش تبدیل شدم.<br />
و هیچ کس به جز آن مهربانی که همیشه با خودم حسش میکنم، من را نجات نداد.<br />
&#8230;<br />
اگر واقع بین باشم<br />
خیلی ها آمدند و رفتند<br />
ادعا میکردند دوستم دارند<br />
و دوستشان داشتم<br />
شاید من هم در جدایی ها مقصر بودم<br />
اما دیگر مجالی نیست<br />
به حد کافی جای زخم روی بدنم و احساسم می بینم<br />
پس برای همیشه کافیست </p>
<p>پ.ن<br />
همیشه از نتیجه گیری بدم می آید در صورتیکه مجبور به آن هستم .<br />
هنوز تکلیف ابژکتیو معلوم نشده است.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/658/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=658&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/658/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>1</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/1-3/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/1-3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:41:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[هذيان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=656</guid>
		<description><![CDATA[یادته همون شبی که کلاس جبرانی داشتم و تو درست سر ساعتی که گفته بودم اومده بودی دنبال من جلوی دانشگاه! یادته با دیدن پسر بچه کوچولوی نگهبان دانشگاه که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و با مادرش اومده بود دنبال پدرش که شیفتش عوض بشه؟ به من چی گفتی!؟ درست کلمه به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=656&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یادته همون شبی که کلاس جبرانی داشتم و تو درست سر ساعتی که گفته بودم اومده بودی دنبال من جلوی دانشگاه! یادته با دیدن پسر بچه کوچولوی نگهبان دانشگاه که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و با مادرش اومده بود دنبال پدرش که شیفتش عوض بشه؟ به من چی گفتی!؟ درست کلمه به کلمه اش یادمه !<br />
میگفتی :<br />
&#8221; دوست دارم سه تا پسر داشته باشم ، که مثه باباشون بلوند باشن! بعدش بشیم یه خانواده شلوغ که دیگه هیچ کدوم احساس تنهایی نکنیم ! &#8220;<br />
&#8230;<br />
امروز عکس پسر دومت رو دیدم!<br />
یک ماه و نیم بعد از ارسالت<br />
 هنوز چهره اش جا نیافته!<br />
اما پسر اولت بابک ، خیلی شبیه خودته!<br />
چشماش &#8230;<br />
خدا واسه تو و باباشون حفظشون کنه </p>
<p>پ.ن<br />
این پست برای خودته ، برای تویی که سال هایی از زندگیم را به تو مدیون هستم<br />
ممنونم برای همه چیز<br />
اما خواهش میکنم &#8230; </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/656/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/656/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/656/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/656/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/656/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/656/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/656/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/656/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/656/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/656/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=656&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/10/31/1-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سهم او</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/10/26/%d8%b3%d9%87%d9%85-%d8%a7%d9%88/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/10/26/%d8%b3%d9%87%d9%85-%d8%a7%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 21:09:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دفتر پاره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=653</guid>
		<description><![CDATA[هفده ساله بودم!
بچه ، پاک ، بی ریا
عمه ام تازه از سفر بازگشته بود و برای من یک ست لباس و یک بسته شکلات سوغاتی!
به رسم عادتی که داشتم تنها شکلات نمی خوردم!
همه آن را تکه تکه کردم و بین همه تقسیم!
تکه بزرگش را کنارچمدان مادرم قایم کردم
فردای اون روز به شهر خودمان باز گشتیم
مادرم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=653&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>هفده ساله بودم!<br />
بچه ، پاک ، بی ریا<br />
عمه ام تازه از سفر بازگشته بود و برای من یک ست لباس و یک بسته شکلات سوغاتی!<br />
به رسم عادتی که داشتم تنها شکلات نمی خوردم!<br />
همه آن را تکه تکه کردم و بین همه تقسیم!<br />
تکه بزرگش را کنارچمدان مادرم قایم کردم<br />
فردای اون روز به شهر خودمان باز گشتیم<br />
مادرم چمدان را باز کرد<br />
با شکلات آب شده که به لباس هایش چسبیده بود مواجه شد<br />
با تلخی بسیاری من را دعوا کرد<br />
اما من خوشحال بودم و می خندیدم<br />
بقیه شکلات آب شده را در یخچال گذاشتم<br />
و خیالم راحت شد<br />
که بدون او چیزی نخورده ام<br />
&#8230;</p>
<p>پ.ن 1<br />
شاکی ام از این روزگار ؟<br />
بگو نامرد کجا کم گذاشتم ؟ </p>
<p>پ.ن 2<br />
کاش احساس مسئولیت را از هفده سالگی ام یاد می گرفتم<br />
لعنت به افرادی که من را از خودم دور کردند</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/653/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/653/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/653/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=653&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/10/26/%d8%b3%d9%87%d9%85-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>لانگ شات</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/10/20/651/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/10/20/651/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 20:40:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/2009/10/20/651/</guid>
		<description><![CDATA[1
کلاس مسخره محیط زیست
نگاه سنگین پسری که جلسه قبل جزوه میخواست!
هنوز یک جلسه از ترم گذشته است!
و من خر نیستم
و خوب می دانم که از کجا رسوخ و نفوذ کرده است
و حالا می فهمم که چرا باید هر جلسه بپرسد &#8221; شما چند سالتان است و کجا کار میکنید و آیا واقعا ترم آخری هستید! [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=651&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>1<br />
کلاس مسخره محیط زیست<br />
نگاه سنگین پسری که جلسه قبل جزوه میخواست!<br />
هنوز یک جلسه از ترم گذشته است!<br />
و من خر نیستم<br />
و خوب می دانم که از کجا رسوخ و نفوذ کرده است<br />
و حالا می فهمم که چرا باید هر جلسه بپرسد &#8221; شما چند سالتان است و کجا کار میکنید و آیا واقعا ترم آخری هستید! &#8220;<br />
از همین جا به تو و دوستت می گویم<br />
تنها فاکتور دوست داشتنی اش ، شورت تامی اش است که آن هم معلوم است هفته به هفته عوضش نمی کند!<br />
بوی عرق تنش اصلا دوست داشتنی نیست!<br />
ولی به شرط همه اینها ، به یک شب می ارزد !</p>
<p>2<br />
چه حالی می دهد به این فکر کنی<br />
تا همیشه برای یک نفر هستی<br />
و چه حالی می دهد که به این فکر مجبورت کنند<br />
که برای یک شب تا صبح<br />
کاملا برای یک نفر هستی و او هم برای تو<br />
اما فقط یک شب<br />
یک شب !<br />
و چه قدر حالت گرفته می شود<br />
آن یک نفر برای همیشه<br />
فقط یک شب تا صبح برای تو باشد<br />
و من چه قدر<br />
از جنده بودن خوشم می آید<br />
در حالیکه درست به همان اندازه که از آن متنفرم<br />
کاش میشد یک بار دیگر طعمش را بچشم  </p>
<p>3<br />
گفتی قالی کرمان!<br />
و من می گویم قالی مشترک تهران – خرم آباد<br />
پا می خورم و پا می زنم!<br />
 پا می خوری و پا میزنی!<br />
مسئله این وسط پا نیست<br />
مسئله  این است که هر دوی ما پا را دوست داریم<br />
با هیچ کس عوضت نمیکنم<br />
چون برای همدیگر<br />
پا خوردنی و پا زدنی نیستیم<br />
و تو احمق این را نخواهی فهمید !</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/651/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/651/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/651/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=651&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/10/20/651/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آرزو &#8230;</title>
		<link>http://obje.wordpress.com/2009/10/16/647/</link>
		<comments>http://obje.wordpress.com/2009/10/16/647/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:01:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهبد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://obje.wordpress.com/?p=647</guid>
		<description><![CDATA[به گلی که بالای سرش بود نگاه میکردم، درست مثه این بود که دوتایی داریم توی یه کافی شاپ گپ میزنیم! پرسیدم: فکر کن توی یه جزیره دور افتاده گیر افتادی و غول چراغ جادو در اومده و فقط میتونی سه تا آرزو داشته باشی! به شرط اینکه هیچ کدوم از آرزوهات رفتن از این جزیره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=647&subd=obje&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p dir="rtl"><strong>به گلی که بالای سرش بود نگاه میکردم، درست مثه این بود که دوتایی داریم توی یه کافی شاپ گپ میزنیم! </strong><strong>پرسیدم: فکر کن توی یه جزیره دور افتاده گیر افتادی و غول چراغ جادو در اومده و فقط میتونی سه تا آرزو داشته باشی! به شرط اینکه هیچ کدوم از آرزوهات رفتن از این جزیره نباشه !؟<br />
</strong><strong>فکری کرد و گفت : </strong><strong>آرزو میکنم که تا زنده هستم ، سالم باشم<br />
یه یار خوب داشته باشم که همونطوری که هستم منو بپذیره، عاشقم باشه و عاشقش باشم و تا زنده هستم و زنده هست شریک لحظه های همدیگه باشیم<br />
همین دوتا کافیه!<br />
</strong><strong>خندیدم و گفتم: این تمام آرزوهای دنیا نیست؟<br />
&#8230;<br />
پ.ن<br />
میترسم و میترسید که این ها تا ابد آرزو بمانند!<br />
</strong></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/obje.wordpress.com/647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/obje.wordpress.com/647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/obje.wordpress.com/647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/obje.wordpress.com/647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/obje.wordpress.com/647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/obje.wordpress.com/647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/obje.wordpress.com/647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/obje.wordpress.com/647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/obje.wordpress.com/647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/obje.wordpress.com/647/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=obje.wordpress.com&blog=3518373&post=647&subd=obje&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://obje.wordpress.com/2009/10/16/647/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهبد</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>