یادته همون شبی که کلاس جبرانی داشتم و تو درست سر ساعتی که گفته بودم اومده بودی دنبال من جلوی دانشگاه! یادته با دیدن پسر بچه کوچولوی نگهبان دانشگاه که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و با مادرش اومده بود دنبال پدرش که شیفتش عوض بشه؟ به من چی گفتی!؟ درست کلمه به کلمه اش یادمه !
میگفتی :
” دوست دارم سه تا پسر داشته باشم ، که مثه باباشون بلوند باشن! بعدش بشیم یه خانواده شلوغ که دیگه هیچ کدوم احساس تنهایی نکنیم ! “
…
امروز عکس پسر دومت رو دیدم!
یک ماه و نیم بعد از ارسالت
هنوز چهره اش جا نیافته!
اما پسر اولت بابک ، خیلی شبیه خودته!
چشماش …
خدا واسه تو و باباشون حفظشون کنه
پ.ن
این پست برای خودته ، برای تویی که سال هایی از زندگیم را به تو مدیون هستم
ممنونم برای همه چیز
اما خواهش میکنم …