ابژكتيو

Entries categorized as ‘هذيان’

1

اکتبر 31, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

یادته همون شبی که کلاس جبرانی داشتم و تو درست سر ساعتی که گفته بودم اومده بودی دنبال من جلوی دانشگاه! یادته با دیدن پسر بچه کوچولوی نگهبان دانشگاه که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و با مادرش اومده بود دنبال پدرش که شیفتش عوض بشه؟ به من چی گفتی!؟ درست کلمه به کلمه اش یادمه !
میگفتی :
” دوست دارم سه تا پسر داشته باشم ، که مثه باباشون بلوند باشن! بعدش بشیم یه خانواده شلوغ که دیگه هیچ کدوم احساس تنهایی نکنیم ! “

امروز عکس پسر دومت رو دیدم!
یک ماه و نیم بعد از ارسالت
هنوز چهره اش جا نیافته!
اما پسر اولت بابک ، خیلی شبیه خودته!
چشماش …
خدا واسه تو و باباشون حفظشون کنه

پ.ن
این پست برای خودته ، برای تویی که سال هایی از زندگیم را به تو مدیون هستم
ممنونم برای همه چیز
اما خواهش میکنم …

دسته‌ها: هذيان

ژوئن 29, 2009 · تا کنون 4 نظر داده شده

آروم آروم به طرفم می اومد ولی من چشمام رو بسته بودم ، یعنی خودم رو به خواب زده بودم و سعی میکردم جوری رفتار کنم که نفهمه!
کنارم دراز کشید ، یک کم احساس خطر کردم ، اما هنوز حرتکتی نکردم که بفهمه من بیدارم
دوباره تکونی خورد و سرش رو روی کتف من گذاشت ، زبری ریش هاش و سبیل هاش رو حس میکردم که مثله قلم مو نقاشی کتفم رو قلقلک میداد
نمیدونم چرا خریت کردم و تصمیم گرفتم بازم حرکتی نکنم
و وقتی به خودم اومدم که دیدم زیرم و …

با اینکه یک خواب با شخصیت های واقعی بود
ولی هیچ چیزیش به دردناکی این نبود که حس کردم یه خیانت مرتکب شدم ،
خیانتی که وقتی از خواب بیدار شدم ، نمی دونستم واقعیه یا مجازی ،
نمیدونستم این تعهد برای من بود یا برای هردومون

پ.ن
حالم از هر چی درسه و کتابه و دانشگاهس به هم میخوره !
حالم از قیافه حق به جانب دکتر الف بهم میخوره  که با خونسردی میگه …
حالم از دلسوزی های مامان بهم میخوره  که این روزها خودش هم بهتر از هر کسی میدونه که گاهی حرفها فقط امیدن!
پ.ن خصوصی
محمد تو رو جان هر کسی که دوست داری فالشم رو پس بده
بذار حداقل این یه چیز از من باقی بمونه

دسته‌ها: هذيان

طعم دخترانه

می 23, 2009 · تا کنون 5 نظر داده شده

امروز که کنارش راه می رفتم ، باورم نمی شد که شاید روزی مجبور باشم به یکی از اینها بگویم همسر
با اینکه هیچ وقت در روابط عمومی با این جنس کم نیاوردم و همیشه هم اکثرا با من راحت بودند اما من هیچ وقت با خودم راحت نبودم !

درست مغازه اول بودیم که فروشنده به او گفت : نظر همسترتون هم جویا بشیم !
هر دو به هم نگاه کردیم ! نه من چیزی گفتم و نه او چیزی گفت و فقط هر دو لبخند زدیم!
و من با خودم فکر میکردم که چرا بعضی چیزها غیرقابل باور هستند

بعد از خرید جنجالی امروز ، تا خانه اش او را رساندم و بعد دقیقا سه ساعت و سی و هشت دقیقه پیاده روی کردم تا شاید این بخار مسموم از ته مانده این سطل آشغال که اسمش را ذهن گذاشته ام بیرون برود ! اما تنها موجب بالا آمدن کثافت های سابق شد

آشفته ام
به شدت آشفته

دسته‌ها: هذيان