کام عمیقی از سیگارم گرفتم و گفتم : تا کجا هستی ؟
گفت : تا هر جایی که تو باشی!
گفتم : اگه توی آتیش هم برم هستی ؟
گفت : آره !
سیگارم را از روی لب هایم برداشت و گفت : اما انگاری شک داری !؟
با مکث گفتم : نـــه
بعد از چند لحظه … داد زدم
دیوونه احمق باورم شد! بسه دیگه! مشتت روباز کن
Entries categorized as ‘داستان کوتاه’
تا توی آتیش هم هستم !
آگوست 22, 2009 · تا کنون 13 نظر داده شده
دستهها: داستان کوتاه
آغوشی برای همیشه !
آگوست 17, 2009 · تا کنون 12 نظر داده شده
پسر دومی از پسر اولی پرسید: بهترین هدیه برای شب تولدت چی می تونه باشه؟
پسر اولی آب دهانش را قورت داد و صدایش را صاف کرد و گفت: یک آغوش گرم برای همیشه که به من وفادار باشه!
ناگهان صدای زنگ اس ام اس رشته کلامشان را پاره کرد! پسر دوم نگاهی به موبایلش انداخت و پیام را خواند ؛ نوشته شده بود : این هفته هم بی صبرانه منتظر آغوش گرمت هستم!
پسر دومی لبخندی زد و یک کلمه در پاسخ اس ام اس نوشت و سپس موبایلش را بست و پسر اولی را در آغوش گرفت و گفت: این آغوش همیشه ماله تو بوده و هست!
دستهها: داستان کوتاه
بر چسب ها: آغوش گرم ، آغوشی برای همیشه،داستان هفتاد کلمه ایی ، داستان کوتاه
پارک شهر
آگوست 12, 2009 · تا کنون 6 نظر داده شده
هنوز پانزده دقیقه ایی تا آمدن دوستم باقی مانده است، برای همین روی صندلی همیشگی کنار آبنمای پارک لم میدم! وام پی فور را در گوشم میگذارم و به رقص آب در فواره وسط پاک نگاه میکنم.
به این فکر میکنم که چرا آلبوم جدید هلن در ذهنم غوغایی به پا کرده است! تراک تردیدش را دوست دارم!ناگهان متوجه کسی می شوم که کنارم می نشیند ؛ چشمانم را باز میکنم با دستش اشاره می کند که گوشی ها دربیاورم !مردی حدود شصت ساله با یک ریشه کاپیتانی و شلوار جین و تی شرت سفید و موهای جو گندمی! به من سلام میکند به احترامش نیم خیز می شوم و با مهربانی می گوید ، آقا کیفت رو اینجا نذار میزنن و میبرن، باید دنبالش بدوی!
لبخندی تحویلش می دهم و سرتا پا او را نگاه می کنم!
خوشتیپ است و بیشتر از هر چیزی در نگاه اول سوئیچ زانتیایش که از لبه جیبش آویزان است خودنمایی می کند! (لعنت به این ماشین و خاطراتش!) کنارم می نشیند، مشکوک به نظر میرسد و سر صحبت را باز میکند! خودش را مددکار اجتماعی معرفی میکند و جالبتر اینکه حرفهای جذابی برای معطوف کردنم به خودش می زند!
کمی به او دقت میکنم، بعید است با آن سر و وضع مددکار اجتماعی باشد! برای همین به صراحت می پرسم، کارتش را بیرون می آورد و به سمت من می گیرد! و سپس به آرامی می گوید دوستت داره از اون طرف پارک می آد!
با تعجب پشت سرم را نگاه میکنم! درست گفته بود
پ.ن
تمرینی بود برای زوایه دید اما به سبک رئال
پارک شهر ، پارک شهر خرم آباد است نه همان پارک شهر معروف!
دستهها: داستان کوتاه
بر چسب ها: داستان کوتاه ، پارک شهر خرم آباد،تردید، مددکار اجتماعی