سوم مهر سال قبل بود که یکی از تصمیمات بزرگ زندگی ام را گرفتم !
مهر 1385
از دور دست دو نقطه نورانی خودنمایی میکردند… سیامک به آرامی سرش را کنارم آورد و با بیخیالی خاصی گفت: اون دو تا نقطه رو میبنی؟ تا اونجا باید بریم! فقط آرومتر برو …. آرام آرام به کانکس نزدیکتر میشدیم و لحظه به لحظه اشتباه من در برآورد اندازه کانکس بیشتر مشخص تر میشد.
…
چند لحظه بعد در کنار سیامک پشت در کانکس ایستادیم.
سیامک در زد.
بعد از چند لحظه صدایی از ته گلو پرسید : کیه؟
سیامک جواب داد : منم … فلانی.
در کانکس باز شد.
بوی شاه دانه سوخته به مشامم میرسید.
تمام فضای داخل کانکس پر از دود بود
…
تمام واقعیت از اینجا شروع شد.
من سیگار میکشیدم اما گاه به گاه ، هر وقت که حسش بود یا هر وقت که با بچه ها دور هم جمع میشدیم.
و یا گاها به فراخور حال و هوای دانشجویی!
اما اعتیادی به هیچ چیز حتی سیگار نداشتم. و هیچ وقت مخدرات را تجربه نکرده بودم.
آن شب برای اولین بار چند کام تریاک گرفتم. و به موجب آن برای حدودا چهل و هشت ساعت نتوانستم بخوابم.
اصلا حس خاصی نبود. بی حسی محض!
اماهمان روز کافی بود تا به من شجاعتی بدهد که بعدها بتوانم خیلی چیزها را تجربه کنم.
بهرحال هر چه بود گذشت!
و خوشحالم که حالا با اراده تمام عنوان کنم که از سال 87 دیگر هیچ تجربه ایی را نداشته ام.
..
و اما یک سالگی!
از مهر متنفرم.
بخصوص از اوایلش !
به دلیل شروع شدن فصلی که تمام مخاطرات زندگی ام از آن شروع شد.
به دلیل باز شدن مدرسه ها
به دلیل رفتن به دانشگاه آن هم در شهری دیگر
به دلیل اینکه کسی را که دوستش داشتم ، اول مهر از دست دادم.
وبه دلیل اینکه اولین تجربه مخدر زندگی ام را در این ماه داشتم و باعث شد تا حدود یکسالی درگیر و وابسته آن باشم!
خوشبختانه هر چه بود گذشت.و الان درست یک سال است که حتی یک پاکت سیگار هم نکشیده ام.
و تنها به دوغ معتادم!
و به شدت به این اعتقاد دارم که هر چیز بدی را باید ترک کرد !
حتی اگر بی اف باشد!

منم عین تو به دوغ معتادم
)))))
به اضافه خیار شور و ترشی بادمجون
…
بهبد : دوغ رو هستم. و فکر نمیکنم به قدر من وضعت حاد باشه.
اما بقیه رو نمیتونم زیاد بخورم
بوس
هوم .. ؟ با این حساب امیدوارم هر 12 ماه سال مهر ماه باشه
)
)
انقدر از ترک دادن خوشم میاد .. دست و پاتو ببندیم به تخت ، بعد جلوت بشینیم هی دوغ بخوریم
…
بهبد : نههههه غریبه جون
مهر خوبه ها اما ازش متنفرم :دی
بهبد گفتی دو نقطه نورانی یاد اون جریان گرگه افتادم که نزدیک بوده بخورتت!
)))
…
بهبد : منم خوردنی P: