و دوباره یک یادآوری همیشگی
…
روزگاری که قلم را بر زمین گذاشتم و دستانم را بر صفحه پلاستیکی کیبورد نهادم و تصمیم گرفتم از خصوصی ترین لحظاتم بنویسم، هدفی به جز این نداشتم تا آستانه یک تغییر را استمرار ببخشم و دینی را ادا کنم که آن را با خودم عهد بسته بودم!
اگر بخواهم بنا را بر صداقت بنهم، روزگاری یکی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین بودم! چون در قالب وظایفم به خوبی عمل میکردم و در فعالیت هایم که تنها شامل درس و ورزش بودند، حرف هایی برای گفتن داشتم
و مهمتر از هر چیز تنها نبودم.
…
اما گذر عمر این توازن را آنچنان برهم زد که هیچ وقت خوابش را نمی دیدم!
تنها شدم!!!
به یکباره در درس و ورزش که آنچنان سقوطی کردم که تکه تکه شکسته شدنم را هنوز حس میکنم! و مهمتر از هر چیزی، ارزش هایی که آنها را دیوانه وار می پرستیدم و ستایش میکردم جای خود را به ضد ارزش هایی دادند که خلاف هر عقل سلیمی بود. واقعیت این بود که من از یک پسر درس خوان و ورزشکار به یک انسان لاابالی و معتاد و تن و احساس فروش تبدیل شدم.
و هیچ کس به جز آن مهربانی که همیشه با خودم حسش میکنم، من را نجات نداد.
…
اگر واقع بین باشم
خیلی ها آمدند و رفتند
ادعا میکردند دوستم دارند
و دوستشان داشتم
شاید من هم در جدایی ها مقصر بودم
اما دیگر مجالی نیست
به حد کافی جای زخم روی بدنم و احساسم می بینم
پس برای همیشه کافیست
پ.ن
همیشه از نتیجه گیری بدم می آید در صورتیکه مجبور به آن هستم .
هنوز تکلیف ابژکتیو معلوم نشده است.
9 جواب تا اینجا
ESHAAREH // اکتبر 31, 2009 در ساعت 9:25 ب.ظ
میفهمم.منم از عرش به خاک سیاه نشستم پس از اون.ولی زنده موندم و هستم ولی چه بودنی؟تکلیف ابژکتیو هم مشخصه:اون خواهد بود و شما در اون خواهی نوشت.
آرش // نوامبر 1, 2009 در ساعت 11:52 ق.ظ
سلام .عزیزم من هم در درس مثل شما بودم اما به علت فشار های خانواده برای ازدواج به یک باره سقوط کردم . بهبد عزیز من میتونم درکت کنم چون رشته تحصیلیم این هست .اما فقط در دنیاییی مجازی
ابژكتيو: 2 « پسر // نوامبر 2, 2009 در ساعت 3:03 ب.ظ
[...] ابژكتيو: 2 لینک به منبع [...]
فری // نوامبر 2, 2009 در ساعت 6:08 ب.ظ
تنها چیزی که در طی این سالها یه کم خوشحالم می کرد دیدن آدمهایی بود که از من و به جای من نوشتند و از آنها و به جای آنها نوشتم. چندین کپی از یک محتوی با لیبلی متفاوت. فقط یه چیزو می دونم، تا اینجا تقصیری متوجه ما نیس.
Nosrat // نوامبر 3, 2009 در ساعت 9:57 ق.ظ
امیدوارم این نتیجه گیری که ازش صحبت کردی فقط مربوط به ابژکتیو باشه،
hamlet // نوامبر 3, 2009 در ساعت 11:33 ق.ظ
خب گفتی که هدف ابژکتیو چیه… ولی امکاناتش نیست فعلا.
بهتر نیست تا وقتی که بتونی اونطور که دلت میخواد اینجا رو ادامه بدی… سوژه هایی که میخوای تصویر بشن رو با نوشتن تصویر کنی؟….. ازشون بنویس.. تو با کلمات چنان تصویر سازی میکنی که میتونه جای عکس رو بگیره. مثل فالش.. برام مثل فیلم ه… مثل فیلم صحنه هاش رو میتونم بخاطر بیارم.
Alfo // نوامبر 3, 2009 در ساعت 9:13 ب.ظ
Everyday WE love YOU
رضا // نوامبر 4, 2009 در ساعت 9:02 ق.ظ
حرفات منطقيه.
وقتي زخم احساسي رو دلت زياد بشه .
خيلي كار سخت ميشه . فكر كنم داري تصميم درستي ميگيري. تو چند تا پست قبلي هم نظر دادم .
داري تغيير ميكني . خوشحالم.
رضا-معصوميت
aria // نوامبر 5, 2009 در ساعت 12:07 ق.ظ
salam behbod junie khodam…..fahmidi kiam..dadashet too esf
khoshbehalet ke ta alanesham hosele neveshtan dashti….man az bas be ga raftam alan kolan be ga hastam!!!!!