برگشتم !
خوشحالم که این سفر دستاوردهای خوبی داشت، و خوشحالتر از اینکه بالاخره تونستم به روال عادی برگردم و یکی دیگه از کسانی که دوستش داشتم و فکر میکردم دوستم داشت رو به زباله دان کسانی که با اونها ارتباط داشتم بسپارم! و فقط برای نمک پاشیدن به این زخم به عنوان ضدعفونی کننده به جمله کوتاه یکی از از دوستان همومو اشاره میکنم که میگفت : اینم یکی روی بقیه ! ما که آب از سرمون گذشته!
…
حالم از دنیای مسخره بهم میخوره
شهریار شهریار شهریار !
تو با چه اجازه ایی به خودت حق میدی من رو به دیداری دعوت کنی که نمیخوام طرف سومی هم باشه و مخصوصا اون آقا که زندگی بنده رو فلج کرد و گرفتار دیوانه هایی که تا آخر عمرم باید تیک عصبی ناشی از ارتباطات با اونها رو داشته باشم!
فعلا نمیبخشمت!
…
چند روزیه یاد خاطرات تنها دختر دوست داشتنی زندگیم افتادم! اگه هنوزم اینجا رو میخونه ازش خواهش میکنم که من رو برای همه چیز ببخشه !
یادته اون شب ، وقتیکه همه جا رو مه گرفته بود و به قول تو رمانتیک ترین صحنه های عمرت رو میدیدی به من چی گفتی ؟ من درست یادمه که گفتی : یه روز فکر میکردی باید مردت ، خیلی مرد باشه ! و اصلا فکرش رو نمیکردی یه روز کنار کسی باشی با این شرایط و خصوصیات !
یادمه من بهت گفتم : هنوز خیلی زوده که این قضاوت ها رو بکنی و باید اعتراف کنم که همون لحظه در ته ذهنم به این فکر میکردم که من به کسی دیگری تعلق دارم و اون کس ، کسی به جز سام نیست !
اما حالا میفهمم که تعلقات ما به هم جزیی تعریف نشده بود ، چون اصولا اشتباه بود و مخالف جریان آب رودخانه های خداوند!
باید امشب اعتراف کنم اشتباه کردم
هر چند که خیلی دیره
و کاش داشتمت