باید بنویسم! اما نمیدونم از چی؛ فقط میدونم که این بار وقتم کمه و شاید دیگه نشه نوشت ، ولی من هنوزم امیدوارم ، امیدوار به محبت کسی که از روز اول کودکیم تنها کسی بود که حسش میکردم و داشتمش میخوام بنویسم اما خسته شدم از بس ناله کردم ، آه کشیدم ، از خودم و بی فایی ها گفتم ، باورکن دیگه رمقی نمونده !
میخوام قبل از اینکه شروع کنم یه چیز مهم بگم یه چیزی که جلوی چشم ماست اما هیج وقت تا دارمیش از نظرهامون پنهونه! اونهایی که منو میشناسن و میدونن که زندگی پرفراز و نشیبی داشتم ، همیشه به یه چیز معترف بودن و اونم انرژیک بودن من در بدترین شرایطه ! البته شاید این روزها به دلایل مهمی که حتما خیلی ها ازش خبر دارن و خودم هم بارها گفتم : دل و دماغ سابق رو نداشته باشم ! اما خودم بیشتر از هر چیزی نگران سلامتی از دست رفته ام هستم که دیگه داره کم کم زندگیم رو تحت الشعاع قرار میده! شاید این برمیگرده به خودم ، شاید هم به تقدیر لعنتی که برام رقم خورده ، به هر حال هر چی هست فکر میکنم بدترین حالت این باشه که روز به روز و ماه به ماه از چیزهایی که داشتی و داری محروم بشی ! شاید این لذت ها زودگذر آنی و کم اهمیت باشه اما بیا اینجوری تصور کن که مثلا مجبور بشی به جای وعده های غذاییت باید فلان غذا رو که بدون ادویه ، نمک و سایر چاشنی هاست رو بخوری و یا اینکه هفته بعد به دلایل پزشکی از رانندگی منع بشی! و هر روز این محدودیت ها بیشتر بشه در حالیکه تو خوب میدونی واسه موندن و رسیدت به اون چیزهایی که میخوایی نباید محدود بشی ! روی صحبتم با خودمه ، خیلی ناشکر بودم ، خیلی همه زندگی در داشتن یکی که دوستش داشته باشی ، خلاصه نمیشه و اول از همه باید خودت رو دوست داشته باشی تا رمقی و جونی برای دوست داشتن دیگران بمونه پس قدر سلامتی رو بدونیم که شاید اگه از دست رفت دیگه به دست نیاد
…
پ.ن
دلم واسه آغوشت تنگ شده
دلم واسه لحظه هایی که سرم رو میذاشتم روی سینه ات و هر دو توی تاریکی شب به چراغ های خیابون خیره میشدیم دلم تنگ شده واسه صدا زدنت واسه خندیدن و گفتن اینکه تو چه قدر سردی !
واسه تصمیم های مردونت
واسه دستای گرمت که بازوهام رو میگرفت
واسه لب هایی که بعداز خداحافظی طعم تو رو داشت
واسه همه چیز
(این یه ترانه نیست از فلانی و فلانی ، هیچ جاش رو هم پر رنگ نکردم! یه نوشته اس از خودم به خودت و اونم باشهامت تمام ! هر چند که میدونم دیگه کار از کار گذشته )
سلامتی
جولای 1, 2009 · تا کنون 9 نظر داده شده
دستهها: دست نوشته
9 جواب تا اینجا
امین // جولای 1, 2009 روی 12:43 ق.ظ
دکتری سراغ نداری از نفس کشیدن منعم کنه ؟!!
sepideh // جولای 1, 2009 روی 10:40 ق.ظ
بهبد جان چته؟؟….” دیگه نشه نوشت “؟؟؟؟؟
نه دیگه داداشی بد اومدی اینو….چته؟؟…نگو خطر سلامتیت جدیه…دلم قراره بازم پر غم بشه؟؟؟
.خیلی پیش خدا عزیز نیستم که صدامو بخواد بشنوه وگرنه قد غربت تمام ادمایی که این روزا
بلاگاشونو دیدم سرش داد بیداد میکردم بیشتر از همه واسه تو(نمیدونم چرا اما غمت غمگینم میکنه داداشی) .از ته دل ارزو می کنم اگه جسمت مریض شده حداقل از نظر روحی وضعیتت خوب باشه.مرقب خودت باش.
…
بهبد : ممنونم سپیده جان که یه فکز منی
نمیدونم چی شد که یاد رضا افتادم که میگفت من هیچ وقت سرما نمیخورم و مریض نمیشم مگه اینکه از نظر روحی اوضام خراب باشه و منم فکر میکنم که از همنشین چندروزه ام اکتساب داشتم ، ولی این روزها درد دجسم بیشتر اذیت میکنه! هر چند درد روح بد دردیه و درد جسم زیاد مهم نیست! آدم ها از درد جسم می میرن اما با درد روح نابود میشن
ولی شکرش که هنوز هستم
حامد // جولای 1, 2009 روی 9:40 ب.ظ
سلام دوست خوب من.منم کم و بیش میدونم که چی کشیدی و تو هم میدونی من چه ها کشیده و میکشم و همیشه هم گفته و خواهم گفت که تندرستی بسیار ارزشمند هست.همیشه تندرست باشی.
Alfo // جولای 2, 2009 روی 12:47 ق.ظ
اومدم بگم ازت توقع دارم.
می خوام مثل قدیما بیای پیشم و نظر بدی. یا حداقل کمی گپ بزنیم!
hamlet // جولای 2, 2009 روی 5:32 ق.ظ
انگار با عجله نوشتی.
خوب ه بالاخره به فکر سلامتیت افتادی.. گاهی فکر میکردم
تو چرا اینقدر نسبت به خودت بیتفاوتی.. ولی میدونی شاید
بهتر باشه با دوست مذکور بطور مسالمت آمیز مذاکره
کنی.. صلح کنین. احتمالا در بهبود سلامتیت تاثیر خواهد
داشت.
و.. این پستت چرا یجورایی شبیه خودت نبود؟!
فرانک // جولای 2, 2009 روی 11:17 ق.ظ
بهتر نیست با سفید بنویسی؟
یا خاکستری کم رنگ تر؟
چشم دی-کد نمی کنه این رنگ فونتتو!
behrad // جولای 2, 2009 روی 3:52 ب.ظ
با اطمینانی نزدیک به صد در صد بهت می گم که هیچ چیز تموم نشده
پ.ن: لطفا کامنتی که زیر نوشته ی قبلیت گذاشتم رو هم دریاب. مطلب مهمی است!
Alfo // جولای 3, 2009 روی 1:23 ق.ظ
من به شما لینک دادم!
Alfo // جولای 8, 2009 روی 10:08 ب.ظ
بهتر شدی؟
…
بهبد : مرسی سعی میکنم بشم ! یعنی راهی ندارم