ابژكتيو

سلامتی

جولای 1, 2009 · تا کنون 9 نظر داده شده

باید بنویسم! اما نمیدونم از چی؛ فقط میدونم که این بار وقتم کمه و شاید دیگه نشه نوشت ، ولی من هنوزم امیدوارم ، امیدوار به محبت کسی که از روز اول کودکیم تنها کسی بود که حسش میکردم و داشتمش میخوام بنویسم اما خسته شدم از بس ناله کردم ، آه کشیدم ، از خودم و بی فایی ها گفتم ، باورکن دیگه رمقی نمونده !
میخوام قبل از اینکه شروع کنم یه چیز مهم بگم یه چیزی که جلوی چشم ماست اما هیج وقت تا دارمیش از نظرهامون پنهونه! اونهایی که منو میشناسن و میدونن که زندگی پرفراز و نشیبی داشتم ، همیشه به یه چیز معترف بودن و اونم انرژیک بودن من در بدترین شرایطه ! البته شاید این روزها به دلایل مهمی که حتما خیلی ها ازش خبر دارن و خودم هم بارها گفتم : دل و دماغ سابق رو نداشته باشم ! اما خودم بیشتر از هر چیزی نگران سلامتی از دست رفته ام هستم که دیگه داره کم کم زندگیم رو تحت الشعاع قرار میده! شاید این برمیگرده به خودم ، شاید هم به تقدیر لعنتی که برام رقم خورده ، به هر حال هر چی هست فکر میکنم بدترین حالت این باشه که روز به روز و ماه به ماه از چیزهایی که داشتی و داری محروم بشی ! شاید این لذت ها زودگذر آنی و کم اهمیت باشه اما بیا اینجوری تصور کن که مثلا مجبور بشی به جای وعده های غذاییت باید فلان غذا رو که بدون ادویه ، نمک و سایر چاشنی هاست رو بخوری و یا اینکه هفته بعد به دلایل پزشکی از رانندگی منع بشی! و هر روز این محدودیت ها بیشتر بشه در حالیکه تو خوب میدونی واسه موندن و رسیدت به اون چیزهایی که میخوایی نباید محدود بشی ! روی صحبتم با خودمه ، خیلی ناشکر بودم ، خیلی همه زندگی در داشتن یکی که دوستش داشته باشی ، خلاصه نمیشه و اول از همه باید خودت رو دوست داشته باشی تا رمقی و جونی برای دوست داشتن دیگران بمونه پس قدر سلامتی رو بدونیم که شاید اگه از دست رفت دیگه به دست نیاد

پ.ن
دلم واسه آغوشت تنگ شده
دلم واسه لحظه هایی که سرم رو میذاشتم روی سینه ات و هر دو توی تاریکی شب به چراغ های خیابون خیره میشدیم دلم تنگ شده واسه صدا زدنت واسه خندیدن و گفتن اینکه تو چه قدر سردی !
واسه تصمیم های مردونت
واسه دستای گرمت که بازوهام رو میگرفت
واسه لب هایی که بعداز خداحافظی طعم تو رو داشت
واسه همه چیز
(این یه ترانه نیست از فلانی و فلانی ، هیچ جاش رو هم پر رنگ نکردم! یه نوشته اس از خودم به خودت و اونم باشهامت تمام ! هر چند که میدونم دیگه کار از کار گذشته )

دسته‌ها: دست نوشته