پسرک با انگشت شصتش گوشه شلوار تنگ و خاکستری اش را بالا کشید و آخرین تکه های سیب زمینی را در ماهی تابه ریخت! صدای جزولز روغن فضای آشپزخانه را پر کرد، بلافاصله خودش را عقب کشید و نگاهش به دوستش که کنار دیوار آشپزخانه روی زمین نشسته بود افتاد!
هر دو با هم لبخند زدند!
در همین موقع پدر پسرک وارد شد و نگاهی به ماهی تابه و پسرش انداخت و با خنده گفت: با این کارهات فردا چه طوری میخوام شوهرت بدم؟
پسرک نگاهی به دوستش انداخت و این بار هر دو بلندتر خندیدند.
محتوای جولای 2009
ماهی تابه
جولای 30, 2009 · تا کنون 8 نظر داده شده
دستهها: داستان کوتاه
بر چسب ها: داستان کوتاه،ماهی تابه،
!
جولای 23, 2009 · تا کنون 9 نظر داده شده
باید با واقعیت ها کنار آمد
باید دید و باید شنید و باید حس کرد که دیگه فرصتی نیست
هر چی شده و هر چی بوده
مهم نیست
مهم از این به بعده
…
قصد دارم تا از این خصوصی نویسی دست بردارم!
این روزها مدام از خودم می پرسم، چی شد که اینجا هستم و هنوز به پاسخی نرسیده ام، اما می دانم باید اینجا را تغییر دهم!
پس فعلا
دستهها: دست نوشته