آروم آروم به طرفم می اومد ولی من چشمام رو بسته بودم ، یعنی خودم رو به خواب زده بودم و سعی میکردم جوری رفتار کنم که نفهمه!
کنارم دراز کشید ، یک کم احساس خطر کردم ، اما هنوز حرتکتی نکردم که بفهمه من بیدارم
دوباره تکونی خورد و سرش رو روی کتف من گذاشت ، زبری ریش هاش و سبیل هاش رو حس میکردم که مثله قلم مو نقاشی کتفم رو قلقلک میداد
نمیدونم چرا خریت کردم و تصمیم گرفتم بازم حرکتی نکنم
و وقتی به خودم اومدم که دیدم زیرم و …
…
با اینکه یک خواب با شخصیت های واقعی بود
ولی هیچ چیزیش به دردناکی این نبود که حس کردم یه خیانت مرتکب شدم ،
خیانتی که وقتی از خواب بیدار شدم ، نمی دونستم واقعیه یا مجازی ،
نمیدونستم این تعهد برای من بود یا برای هردومون
…
پ.ن
حالم از هر چی درسه و کتابه و دانشگاهس به هم میخوره !
حالم از قیافه حق به جانب دکتر الف بهم میخوره که با خونسردی میگه …
حالم از دلسوزی های مامان بهم میخوره که این روزها خودش هم بهتر از هر کسی میدونه که گاهی حرفها فقط امیدن!
پ.ن خصوصی
محمد تو رو جان هر کسی که دوست داری فالشم رو پس بده
بذار حداقل این یه چیز از من باقی بمونه
ژوئن 29, 2009 · 4 دیدگاه
دستهها: هذيان
4 جواب تا اینجا
امین // ژوئن 30, 2009 در 12:52 ق.ظ
فقط اینو میدونم وقتی با دلیل و منطق میشه کسی رو مجاب به انجام کاری کرد نباید متوسل به روشهای دیگه شد اونم به بهونه اینکه کسی رو دوست داریم و صلاحشو میدونیم و میخوایم .
… .
چه خوبه این خواب هست تا برای لحظاتی همه چیز فراموش شن … اما بدا به حال اونی که حتی توو خواب هم از این نعمت محرومه .
حامد // ژوئن 30, 2009 در 9:20 ب.ظ
چه اتفاقی واسه فالش افتاده؟ چه بلایی سرش اومده؟
behrad // جولای 2, 2009 در 3:30 ب.ظ
بهبد جان وبلاگتو هک کردن؟
اگر این چنین است عزیزم لطفا با من تماس بگیر
behrad // جولای 2, 2009 در 3:43 ب.ظ
احتمالا بتونم کمک کنم