ابژكتيو

من و خودم

ژوئن 16, 2009 · ۱ دیدگاه

با اینکه چند روزی بیشتر پیشم نمی مونه
اما همین هم غنیمته
فکر میکنم اولین باری باشه که برای چند روز داشتن یه دختر  از این نوع رو تجربه میکنم
امروز صبح وقتی که میخواستم از خونه بیرون برم ، به آرومی نوازشش کردم
بر خلاف دیروز نترسید و با چشمهای خوشگل مشکیش به من نگاه کرد
عصرها که برمیگردم با تمام خستگیم ، سر زنده و شاداب هست
و مهم اینه که وقتی به خونه برمیگردی یکی باشه که منتظرت بمونه
کارهاش خیلی بامزه است !
شاید من یه کمی زیادی ندید بدید هستم
مثلا وقتی میرسم درست مثه یه بچه سه ساله جیغ میکشه
و وقتی میخوام ببوسمش نمیذاره
یه بار لب هام رو گاز گرفت !
انگار برخلاف من ، شرم و حیا داره !
آخه عادت نداره هر کسی رو ببوسه و یا به هر کسی بوس بده
همین متانتش منو کشته
شب ها قبل از خواب درست روبه روم میشنه
و الان هم همین کار رو کرده و داره به دست های من نگاه میکنه که چه طوری تایپ میکنم !
خیلی دلم میخواست برای چند روزی هم که میشد

یعنی حودم ؟
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ، چون این روزها اوضاع همه چیز حسابی از دستم در رفته!
امتحان ها نزدیک هستن و احتمالا این ترم باید شش واحد حذف کنم و این یعنی یک ترم دیرتر فارغ التحصیلی و احتمالا دیگه نتونم از موقعیتی که برای ارشد واسم پیش اومده استفاده کنم!
مادر این روزها خوشحاله و مدام گیر میده و وعده میگیره و میده که باید برای آینده چه کار کنه! فکر میکنم خیلی نقشه ها برای عروسش داشته باشه که باید از همین جا به ایشون تسلیت بگم ، چون ممکنه نا امیدش کنم و از یه جهت هم بد نیست چون خیلی بهتره که عروس اون باشه تا همسر من !
یه دلتنگی شدید هم حس میکنم که دیگه دارم بهش عادت میکنم ، و مدام این جور توجهیش میکنم که خود کرده را تدبیر نیست! و در عین حال به زور نمی توان خودم را بر کسی تحمیل کنم و ای کاش بیشتر از این جملات خودم آن را می فهمیدم!
به هر حال اون نمیتونه خودش رو از من بگیره ! چون دوسال با فکرش زندگی کردم ، و مهمترین گواهش اینه که برخلاف خودش که وقتی به من میرسید از همه کیس هاش حرف میزد ، من از خودش میگفتم !
حتی حال و روز خوشی برای وبلاگ نوشتن هم ندارم ، شاید اصلا وبلاگ نویس نباشم ولی آنچه که در گذشته می نوشتم اصلا رنگ و بوی شخصی نداشت ! هر چند که شخصی ترین ها بود ، اما به طور کلی تمرکزم را برای نوشتن از دست داده ام و یا به عبارت بهتر حس میکنم سخیف مینویسم
پس فالش رو هم از دست دادم و فقط امیدوارم که یه جایی سیو باشه تا حداقل به سرانجامی برسه و یه یادگاری تلخ باشه

این پست بهتر بود همش پی نوشت باشه !

دسته‌ها: دست نوشته

1 response تا اینجا

  • حامد // ژوئن 17, 2009 روی 9:59 ب.ظ

    همینطوری هستش. گاهی اصلا حال و حوصله و هوای نوشتن نیست. ولی حالا من حال نوشتنم خیلی گل کرده و دوست دارم هر روز آپ کنم ولی متاسفانه وقتم کم هست وگرنه روزی چندین بار آپ میکردم و رودست بعضی ها میزدم. منم روزهای سختی در پیش دارم که امید به موفقیت زیادی در اون هست. دارم با چند جا مذاکره میکنم برای … برام دعا کن.

    بهبد : سلام رفیق قدیمی خودم
    مرسی که مثله همیشه به من لطف داری و بازم مثله همیشه تنها کاری که از دستم برمیاد آرزوی موفقیت و رسیدن به اونچیزیه که به صلاحته !
    راستی اون نکته زدن رو دست بعضی هات بد جوری بود دار بود ( به قول آرشام ها ها ها )

یک نظر بنویسید