از غروب تا الان یه بغض سنگین گلوم رو گرفته!
فکر میکردم این جواب باید خیلی سخت باشه ، اما بالاخره جوابی که شاید آخرین جواب دلخواه عمرم باشه رو دادم!
جوابی که فکر میکنم خیلی زندگی منو عوض کنه
…
2
هر وقت به این فکر میکنم که کارم درست بوده یا نه ، یاد حرف های داداش مهدی می افتم که وقتی بهش گفتم : داداشی تو چرا این کار رو کردی در حالیکه تجربه زندگی مشترک رو داشتی؟ بهم گفت : بهبد جون آدم وقتی پاش درد میکنه دوست داره به یکی بگه که پاش درد میکنه !
و من حالا میفهمم که داداشی چی میگفت
…
3
تقریبا کورتون امانم رو بریده ، اما تنها چیزیه که برای فرار از این حساسیت لعنتی باید به اون پناه ببرم ! حس میکنم از چند روز قبل که به دلیل تداخل دارویی چند ساعتی بی هوش بودم! خیلی چیزها از دست رفته و دیگه مخم با حداکثر کلاکش پالس نمیندازه ! و این خیلی بده ، درست وقتیکه انواع و اقسام امتحانان محاسباتی رو داشته باشی و حتی میتونه به قیمت از دست رفتن یک ترم بیانجامه ! به هر حال بازم اینجوری به خودم دلداری میدم که هر چیزی قیمتی داره
…
4
میخوام از همینجا به روح پرفتوح مهستی دورود بفرستم که این روزها تنها صدای تنهایی منه و میخوام از همین جا از خودش و ترانه سراهاش تشکر کنم که این قدر راحت بغض های سنگین رو رها میکنن و به قول امین حسابی دارم از این شب ها استفاده میکنم ! چون خیلی خوب میدونم که احتمالا بعدا دیگه نتونم حتی راحت شب ها گریه کنم و از تنهایی به خودم بپیچم
…
5
خیلی مردی پسر !
یا حداقل من برخلاف گفته های همه خیلی کودنم که از تو انتظار دارم هنوز واسم پنج دقیقه وقت بذاری !
نمیخواستم ازت خداحافظی کنم ، چون روزی که بهت سلام کردم ، برای همیشه بود و تا همیشه حداقل باهات توی قلبم خداحافظی نمیکنم! اما خب میخواستم بهت بگم که این شب ها دیگه نیستم و میتونی با خیال راحت آپ بکنی و کسی مزاحمت نباشه تا دم به دقیقه بهش بگی : چرت میگی ، زر میزنی و …
پس راحت باش ، چون راحتت میذارم
…
6
مرددم !
نه سرعت ، نه بغض شکسته شده ، نه کوبیدن همه چیز به در و دیوار و نه سرعت بالای 160 تا نمیتونه آرومم کنه!
کورتون ها هم دیگه اثری ندارن
پس تو کجایی خدا جون چرا هر قدر صدات میکنم کمتر پیدات میکنم ؟
لانگ شات
ژوئن 13, 2009 · تا کنون 9 نظر داده شده
دستهها: لانگ شات
9 جواب تا اینجا
امین // ژوئن 13, 2009 روی 3:54 ق.ظ
فراموش شده ایم
روزی که این لکه ی ننگ رو انداخت روی این زمین ناپاک قید همه ی ما رو زد
صدا زدنش هم به مثابه آب در هاون کوبیدنه
hamlet // ژوئن 13, 2009 روی 4:46 ق.ظ
ازدواج؟!
باور کن اگه استریت هم بودی باز هم برای همچین تصمیمی زود بود.
امیدوارم اشتباه کرده باشم.
…
بهبد : هیچ چیز معلوم نیست
هیچ چیز
آرش // ژوئن 13, 2009 روی 9:56 ق.ظ
سلام یعنی ازدوهج کردی .خوشحالم خشکل مهربون .خدا کنه خوشبخت بشی
Ebi // ژوئن 13, 2009 روی 12:29 ب.ظ
man ke midonam nemishe
chera esrar be ezdevaj dari ?
rasti har 2 mobilet offline , lotfan ye jori be man shomarato begoo
حامد // ژوئن 13, 2009 روی 10:57 ب.ظ
امیدوارم تصمیمی که گرفتی و پاسخی که دادی از روی خرد بوده باشه و باعث بشه تغییرات زیاد و مثبتی در زندگی تو اتفاق بیفته.
اینکه پاسخی از خدا نمیگیری شاید به این خاطر باشه که خدا هم از دست ما و این مردم خسته شده. شاید رفته مرخصی که آب و هوایی عوض کنه و نیرویی بگیره!
آرش // ژوئن 14, 2009 روی 9:45 ق.ظ
سلام خیلی دوست دارم ببینمت اگه از نظر امنیتی مشکلی برات نیست یه عکس برام بفرست.
ramin // ژوئن 16, 2009 روی 9:58 ق.ظ
سلام،
بهت تبریک میگم،
اگه یادت باشه چهار پنج ماه پیش هم وقتی تو چت با هم صحبت کردیم بهت گفتم که این راه حل آخر هست، و الان خوش حالم که میبینم که دست از لج کردن با خودت برداشتی.
فقط میخوام بگم که موفقیت ازدواج، بالای ۷۰ % به طرز رفتار افراد بعد از شروع زندگی مشترک بستگی داره، این قضیه برای استریتها هم صادق هست. اگه خواستی از تجارب یه نفر که این راه رو رفته استفاده کنی رو مسنجر برام پیام بذار یا ایمیل بده.
بازم تبریک،
رامین
…
بهبد : آقا رامین ممنونم از لطفی که به من داشتی و داری . اما باید بگم که تصمیم من برای ازدواج در حد اثبات این تئوریه که دو تا قطب همنام امکان اجتماع پذیری نخواهند داشت و مطمئنا اگه این تئوری برای من شخصا اثبات بشه همین کار رو میکنم
مهرداد(همزاد عشق) // ژوئن 16, 2009 روی 10:34 ق.ظ
سلام بهبد جان. خیلی وقته ازت بی خبرم. منو یادت میاد؟ چقدر تلخه که می بینم بعد از این چند وقتی که نبودم خیلی ها دست از وبلاگ نویسی برداشتن. تو ادامه میدی یا …؟
راستی میگن می خوای ازدواج کنی!!!!!! درسته؟؟؟ سرنوشت همه ما ها شبیه به همدیگست. اگه وقت داشتی یه ایمیل به من بزن، خوشحال میشم
…
بهبد: مهرداد جان ممنونم که به یاد من هستی و باید بهت بگم که توی این چند سال چیزی که زیاد دیدم و هر بار ناراحت شدم اومدن و رفتن وبلاگ نویس هاییه که مقطعی میان و میرن
در مورد ازدواج هم باید بگم که گاها آدم ها تلاش میکنن اما چاره ایی به جز تصمیم و تن دادن به شرایط و جبر روزگار ندارن
در مورد میل هم بگم که من همچنان با آی دی قبلیم در خدمتت هستم و دوباره مینویسم (behbod_parshan)
امین // ژوئن 16, 2009 روی 11:41 ب.ظ
لطفا میشه همگی ( و خود شما آقا بهبد ) اینقدر کلمه ی ازدواج رو فقط برای همسر انتخاب کردن از جنس مخالف بکار نبرین … آخه یه نگاه به بالا و حرفاتون بندازین ! به من که برخورد از این نوع برخورد یکجانبه با این کلمه .
با این نظر شما در مورد دو قطب همنام مخالفم … یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل(؟) باشن.