فرض کن یه جنین هستی !
درست یه جایی به همون تنگی و تاریکی و بدی !
وقتی به دنیا می آیی
لحظه اییه که همه شادن
همه میخندن ، شادی میکنن
تو از همه ناراحت تری !
هیچ فکرش رو کردی برای چی گریه ات میگیره ؟
کاری با دلایل علمیش ندارم
ولی تصور کن
چند ماه با وجود تمام تنگی و تاریکی و کمبودها
در یک فضای امن به سر ببری که به جز نیازهای روزمره ات
یه صدا هست که آرومت کنه
یه صدا که قشنگ ترین موسیقی زمانه
مدام نو گوشت طنین میندازه
و برات عشق را تداعی میکنه!
به این صدا عادت میکنی
میشه جزیی از وجودت
و خب سخته
…
فکر میکنم حالا بهم حق بدی
که وقتی برای چند لحظه اون صدا رو نشونم
گریم بگیره و ناراحت بشم
پ.ن
بی انصاف چندین سال بود که صدایی نشنیده بودم
دلم خوش بود که دیگه صدایی نیست
صداها یا همه مردن
یا اگه هست همه سیمولاتور هستن
ولی دوباره شنیدمش
بدبختانه شنیدمش
و الان دقیقا مثله همون بچه ایی هستم
که بهانه یه صدا رو میگیره
من اگه نمیخواستم به دنیا بیام
اگه نمیخواستم تنهاییم رو با دنیات عوض کنم !
باید کی رو می دیدم ؟