وقتی کارش را تمام کرد ، دستانش را پشت موهایم گذاشت و پرسید : خیلی اذیتت کردم ؟
ومن که هنوز از شدت ضربه هایش بی حس بودم و تمام تنم میسوخت ، جواب دادم : نه!
…
هیچ چیزی کم یا زیاد نشده بود و فقط یک خط نشان در گوشه تختم اضافه می شد!
یک نفر دیگر
…
به آرامی از سرجایم بلند شدم ، هنوز پشت سرم ، سمت چپ و چهار زانو نشسته بود!
من را به سمت خودش کشید و پس از یک نگاه دوباره سئوال کرد : اذیتت کردم نه ؟
و من این بار سرم را تکان دادم و آرام گفتم نه!
هنوز چشمانم را باز نکرده بودم که برق از سرم پرید و زیر گوشم گرم شد
و گفت : اینو میزنم تا یادت بمونه دروغ نگی
بلافاصله گفتم : و منم اینو میخورم تا بفهمم ساخته شدم برای ارضا کردن دیگران
دوباره یک سیلی دیگر خوردم
…
پ.ن
مربوط به معاصر نیست ! اما حسش معاصر است