یک روز کاملا سخت را پشت سر گذاشته بودم، خسته و کوفته به منزل برگشتم
خوشبختانه کسی نبود و حداقل می توانستم تا بدون پرسش های عجیب و غریب مادر کمی استراحت کنم.
روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بستم و متوجه نشدم چه طور پلک هایم گرم شدند و وقتی به خودم آمدم که یک صدای آشنا میگفت: دایی رو بوس کن!
یواش دایی رو بوس کنی ها! بیدار نشه!
چشمانم را باز کردم، بلافاصله یک صورت کوچک و ظریف با لب های قرمز غنچه ایی را دیدم که به طرفم می آید!
هر چه به ذهنم فشار آوردم نشناختم!
اما من عاشق بچه ها هستم و بلافاصله و در تایید حرکتش ، او را بغل کردم!
هنوز نمی دانستم این بچه با من چه نسبتی دارد و حتی به ذهنم هم نمیرسید که به همراهش که او را در بغل من گذاشته بود توجه کنم!
حس خوبی بود! خیلی وقت بود که وجود چنین موجودات دوست داشتنی ایی را حس نکرده بودم و شاید برای همین بود که به صاحب بچه توجه نمیکردم
…
بعد از مدتی کوتاه به کسیکه بچه را در بغل من گذاشته بود نگاه کردم
دختر … ام بود !
کسیکه در اواخر دوران دانشگاه اول، محتمل تری گزینه برای ازدواج من بود!
هیچ وقت شب عقدش و اشک های او و تمامی اطرافیانم و بهت زدگی های خودم و دعوای روز بعد رضا را فراموش نمیکنم ! و حالا بعد از چهار سال من بچه او را بغل کرده بودم و شده بودم دایی او
دایی یک دختر ناز هفت ماهه که من هم دوستش دارم
…
پ.ن
ممنونم از همه و همه
در مورد رابطه من و اوی که ما نماند اجازه توضیح ندارم و گرنه نسبت به نظر دوستان بی توجه نیستم