درست که نگاهش میکنی تصوری به جز پاکی و سادگی و بچگی از او نخواهی داشت!
اشک هایش روی گونه هایش می غلتد و این صحنه برای من ریزش اشک های شمع های سفره هفت سین را تداعی می کند!
به این یک روز من هم سه چهار ساله بودم و چه قدر زود گذشت
جیغ و دادهایش تمام تارهای ذهن عنکبوت گرفته من را برهم می زند!
طوری جیغ می کشد که از فاصله پنج متری می توانم زبان کوچک ته حلقش را تشخیص بدهم !
همیشه به استمرار در کارش و به اینکه چیزی که را می خواهد ، حتما باید باشد ، غبطه می خورم
با اینکه سال ها از من کوچکتر است!
به خودم فکر میکنم و خواسته هایم و خواسته او که تنها یک عروسک به شکل جوجه مرغابی است!
بردارش برای او یکی از عروسک هایش را می آورد !
به او نگاه میکنم و آرام می گویم : اینم خوشگله ها ! میایی بغلش کنیم و بخوابیم؟
عروسک را آنچنان به طرف دیوار پرت می کند که دلم برای آن یک مشت پارچه می سوزد!
دوباره دست بردار نیست ،
خودش را زمین میزند
غلت میخورد
گریه می کند
جیغ می زد
…
چند لحظه بعد
نوک جوجه مرغابی که به قرمزی لب های کوچکش است در دهانش قرار دارد
پیروزمندانه به من نگاه میکند!
به او نگاه میکنم!
به گذشته دیروز من
به سن کمش
به اینکه من هم میتوانستم عروسک داشته باشم
وکاش در رسیدن به خواسته هایم استمرار او را داشتم
خواب به چشمانم هجوم می آورد !
اما او از سرجایش بلند می شود و انگار او من را خوابانده است
جوجه مرغابی را کنار سر من میگذارد!
با تعجب به او نگاه میکنم و میپرسم : پس کجا میری ! مگه جوجو رو نمیبری
ظفرمندانه می خندد
طوری که میخواهد به من ثابت کند ،
هدف خیلی از ما انسان ها حتی در آن سن کم چیزی به جز به دست آوردن جوجه اردک ها نیست و بعد از به دست آمدن تنها چیزی که ارزش ندارد همان جوجه اردکی است که به دستش آورده بودیم
پ.ن
نیازمند خانه تکانی هستم!
خانه تکانی بعد از نوروز