ابژكتيو

محتوای مارس 2009

جوجه اردکها

مارس 31, 2009 · تا کنون 6 نظر داده شده

درست که نگاهش میکنی تصوری به جز پاکی و سادگی و بچگی از او نخواهی داشت!
 اشک هایش روی گونه هایش می غلتد و این صحنه برای من ریزش اشک های شمع های سفره هفت سین را تداعی می کند!
به این یک روز من هم سه چهار ساله بودم و چه قدر زود گذشت
جیغ و دادهایش تمام تارهای ذهن عنکبوت گرفته من را برهم می زند!
طوری جیغ می کشد که از فاصله پنج متری می توانم زبان کوچک ته حلقش را تشخیص بدهم !

همیشه به استمرار در کارش و به اینکه چیزی که را می خواهد ، حتما باید باشد ، غبطه می خورم
با اینکه سال ها از من کوچکتر است!
به خودم فکر میکنم و خواسته هایم و خواسته او که تنها یک عروسک به شکل جوجه مرغابی است!
بردارش برای او یکی از عروسک هایش را می آورد !
به او نگاه میکنم و آرام می گویم : اینم خوشگله ها ! میایی بغلش کنیم و بخوابیم؟
عروسک را آنچنان به طرف دیوار پرت می کند که دلم برای آن یک مشت پارچه می سوزد!

دوباره دست بردار نیست ،
خودش را زمین میزند
غلت میخورد
گریه می کند
جیغ می زد

چند لحظه بعد
نوک جوجه مرغابی که به قرمزی لب های کوچکش است در دهانش قرار دارد
پیروزمندانه به من نگاه میکند!
به او نگاه میکنم!
به گذشته دیروز من
به سن کمش
به اینکه من هم میتوانستم عروسک داشته باشم
وکاش در رسیدن به خواسته هایم استمرار او را داشتم
خواب به چشمانم هجوم می آورد !
اما او از سرجایش بلند می شود و انگار او من را خوابانده است
جوجه مرغابی را کنار سر من میگذارد!
با تعجب به او نگاه میکنم و میپرسم : پس کجا میری ! مگه جوجو رو نمیبری
ظفرمندانه می خندد
طوری که میخواهد به من ثابت کند ،
هدف خیلی از ما انسان ها حتی در آن سن کم چیزی به جز به دست آوردن جوجه اردک ها نیست و بعد از به دست آمدن تنها چیزی که ارزش ندارد همان جوجه اردکی است که به دستش آورده بودیم

 

پ.ن

نیازمند خانه تکانی هستم!
خانه تکانی بعد از نوروز

دسته‌ها: داستان کوتاه
بر چسب ها:

مشق

مارس 27, 2009 · تا کنون 4 نظر داده شده

پ.ن
” میدونم شاید بعدا بگی چرا اینجا مینویسی! اما گاهی که نیستی هوس میکنم بنویسم
چون به جز نوشتن چیزی ندارم”

امشب مجبوری توی اون خراب شده باشی! جایی که دو سال از زندگی و وقت و جوونی منم اونجا هدر رفته!اما اینو بدون کسی هست که چند کیلومتر این ور تر به فکرته و داره با دقیقه دقیقه هاش با تو زندگی میکنه
امروز صبح یا بهتره بگم ظهر که از خواب بیدار شدم ، گیج بودم کجا هستم، موقعیت مکان و زمان از دستم خارج شده بود ، ولی اولین چیزی که دیدم موبایل لعنتی بود و اون اس ام اسی که هنوزم نمیدونم چه طور در حین خواب و بیداری برات نوشتم
حس عجیبی داشتم نازنینم که اگه بخوام بنویسم ، هزار تا پست هم کمه!
یه عالمه دلتنگ بودم و غم داشتم ! شاید دلیل دلتنگی هام رو میدونم اما دلیل غم رو نمیدونم
به خدا میترسم ، میترسم از اینکه دوباره همه چیز تغییر کنه
دو شبه که کابوس ولم نمیکنه ! بهت گفتم که نمیدونم چه طوری تعبیرش کنم ! فقط اینو بدون چیزهایی رو میبنیم که همیشه قبل از اتفاقات بزرگ میدیدم ، واسه همینه که بهش میگم کابوس

این روزها شب و روز بهت فکر میکنم ، مخصوصا به اون دقایقی که داشتیم به ماهی ها غذا میدادیم و تو مثله همیشه من و خودت رو توی آغوش همدیگه سانسور کردی ، به خودم و لحظاتم به اینکه آینده لعنتی چی میشه و به این سئوالات تکراری
به اینکه آیا کار درستی کردیم یا نه ؟
از خدامون واست بهترین ها رو میخوام ، چه من باشم چه من نباشم

دسته‌ها: دست نوشته

اندر حکایت نوروز

مارس 26, 2009 · تا کنون 2 نظر داده شده

چند روزی مانده به عید امسال تصمیم گرفتم تا کارهای جانبی را سبک کنم تا بتوانم به امورات عقب افتاده ام برسم که متاسفانه به دلیل فوت شدن یکی از اقوام دور و مرده پرست بودن این فامیل متحجر و مذهبی بی تفکر! تمام برنامه های سفرمان برهم ریخت و دوباره این طلسم 210 روزه بدون حتی یک روز خوابیدن تا ساعت هشت صبح! ادامه یافت
البته ناشکر نیستم و از جهاتی این مصیبت اجباری نیز به نفع خودم بود ! زیرا که بعد از مدتها توانستم اتاقم را مرتب کنم و وسایل و آثار و اشیاء قدیمی (بهتر است بگویم عتیقه) را کشف و تعدادی از آنان را حتی ضبط کنم که شاید جالبترین آنها یک دئودرانت رمی مربوط به سال 82 و  درست مقارن با حضور من در یکی از تیم های خوب بود که با بوییدن آن خاطرات دوران ورزشی ام تازه شدند و یا پیدا کردن چند نخ سیگار مور اصل که آنها هم یاد آور دوران بیزنس به سبک معکوس من بودند!

 

به هر تقدیر سال تحویل شد و خوشبختانه اولین کسی که برای عید دیدنی ما آمد، سیخولوی عزیزم بود که مانند همیشه و بوسه های خوشمزه اش!عیدمان را با شکلات هایش ، شکلاتی کرد ! اما هنوز در عجبم که چرا آن روز مستقیم به من نگاه نمیکرد و فقط می خندید
کلا بعد از یکم فروردین لحظات و اوقات جالبی داشتیم که خاطره انگیز ترین آنها همین طراحی یا بهتر بگویم آرنج کردن تقویم سال بود که سیخولو به همراه من عهده دار آن بودیم که ماحصل آن چیزی بهتر از آنچیزی که روی وبلاگ سیخولو ( ببخشید
پسر!) هست، نشد! و امیدوارم که این تلاش در اولین روزها هانی مون ما! مورد توجه دوستان قرار بگیرد
(بخیال بقیه اش که من ب ذ هستم)


اما از دیروز دوباره کار شروع شد و یکی از نکات جالب اولین روز کاری رسمی برای من نوعی بوسیدن و تبریک عید به شصت و چهار نفر از دوستان و همکاران بود! که در نوبه خودش یک رکورد حال به هم زن محسوب می شود ( بنویسند در گینس هــ ـومــ ـو ها ) و البته این را هم اضافه کنم که از وقتیکه سیخولو را می بوسم از بوسیدن همه و حتی نزدیکانم آزار میبینم! و خدا رو شکر که بیشتر بوسه ها دیروز ، بوسه نبودند!

 

اما بند آخر در مورد فالش است که باید در اینجا از سیخولوی عزیزم تشکر کنم که اجازه داد با همه لطفی که دارد ادامه پیدا کند ( با این توضیح که گاها راستگویی سبب مشکلات می شود و خوشبختانه ایشان همه چیز را همانطوری که هست قبول دارند )
و حتما سعی بر آن خواهم کرد که زودتر به روز شود و فقط این توضیح تکمیلی را بدهم که نوشتن و یا بهتر بگویم ویرایش و کپی کردن هر پستش برای من حداقل دو ساعت اشک بار را در پی دارد ! اما منتی بر هیچ کس نیست و این دین من به خودم خواهد بود

دسته‌ها: دست نوشته