وای که چه قدر دوست دارم ادا در بیارم!
یادته خودت بهم گفتی ” خوب بلدم ادای اواها رو دربیارم! “
…
یادته گفتی ” گـــی ” هستی! و من گفتم عمرا !
یادته اون شب کذایی ، زیر نور مهتاب !
خندیدی و دستهام رو توی دستات گرفتی و گفتی: اولین پسری هستی که این همه دوستت دارم! و من از بی حسی حتی به زور نفس میکشیدم !
یادته این قدر دوستم داشتی که سال بعد از اون شب ، حسابیسرم منت میذاشتی که چه قدر بهم لطف کردی که اون روزیکه خونتون خالی بود و منو با یه ترفند کشوندی اونجا! دوستات رو نریختی سرم!؟
من هیچ وقت معرفتت رو یادم نمیره! که هیچ وقت ازم سوء استفاده نکردی !!!
من کم گذاشتم !!!
قبول دارم که در ماجراهای زنجیره ایی ارشدها! از دو سال پیش من همواره مقصر قبول نشدنت بودم! قبول دارم که یه جاهاییت خارش داشت و من وظیفم بود! به عنوان یه بچه … بخارونمش !!!
وای که شق درد! چه دردی بد بود! نه ؟
وای که چه قدر میخندیدم وقتی میگفتی: تو یه کوچولوی ک.. عوضی هستی! که به من … !
…
اما من خوشحالم !
خوشحالم که دوسالی شده که حتی اجازه لمس هم بهت ندادم!
دوسالی که بی کس ترین سالهای زندگیم بوده و هست!
خوشحالم که با این همه کثافت کاری هات و وسوسه هات
هنوز به خودم متعهدم!
مطمئن باش یه روز نوبت تو هم میشه
اینو بهت قول میدم
شهریور هشتاد و هفت
فوکوس
- نوشته بالا یک نوشته بود !!!
- شاید هم یک تمرین!
- ببخشید بی ادبانه بود!
14 جواب تا اینجا
EraZer Head // سپتامبر 24, 2008 روی 12:50 ق.ظ
بی ادبانه نبود اما من الان قیافم شبیه علامت سوال شده نمی دونم شاید من خنگم… بذار دوباره بخونمش!
marziii // سپتامبر 24, 2008 روی 9:53 ق.ظ
من که گیج شدم ….. تمرین واسه چی؟؟؟؟
فاروق // سپتامبر 24, 2008 روی 12:31 ب.ظ
هوم!
یاد عشقولانه هام افتادم.
ابژكتيو: من خوبم ! تو چه طور !؟ « تهـــــــــــــــــــــــــــــــــران پاتوق // سپتامبر 24, 2008 روی 9:19 ب.ظ
[...] ابژكتيو: من خوبم ! تو چه طور !؟ ** برای دسترسي به مطلب کافيست روی اين لينک کليک کنيد ** [...]
ابی // سپتامبر 24, 2008 روی 9:50 ب.ظ
ارزشش رو داشت ؟
البته همیشه میگم
مقــــــــصـــــــــر خــــــــودتـــــــــــی
behrad // سپتامبر 24, 2008 روی 10:29 ب.ظ
شاید بهبدجان بهتر باشه برای تمرین یک کم از اون بالاترها شروع کنی مثلا از
“یادته این قدر دوستم داشتی که سال بعد از اون شب ، حسابیسرم منت میذاشتی که چه قدر بهم لطف کردی که اون روزیکه خونتون خالی بود و منو با یه ترفند کشوندی اونجا! دوستات رو نریختی سرم!؟”
برای اینکه یک نفر را بشناسی که واقعا تو رو واسه خودت می خواد یا نه اصلا لازم نیست به این مراحل برسی قضیه از این ها خیلی آسون تره مگر اینکه خودت هم دلت بخواد که ازت سو استفاده بشه در قبال اون لذت بی ارزش
رمز موفقیت در بی نیازی است
کیا // سپتامبر 24, 2008 روی 11:57 ب.ظ
خوشحالم
وقتی میبینم که ابژکتیو به روز شده
صدای تپش هاش لذت را در روح زندگی من تزریق می کنه
amin // سپتامبر 25, 2008 روی 12:02 ق.ظ
تا به حال توو عمرم به کسی بر نخوردم که واقعا باور داشته باشه که توو یه موضوعی مقصره
همیشه میخوایم دیگران رو متهم کنیم
و منم بدتر از بقیه
درست میگم ؟؟!!!
amin // سپتامبر 25, 2008 روی 12:04 ق.ظ
«تلخي عمر بشر حاصل بي تجربگي هاست….اي كاش زندگي ام دنده عقب داشت »
یک دوست // سپتامبر 25, 2008 روی 1:49 ق.ظ
همون که گفتم تجربه برای درس گرفتنه اگه قرار باشه دوباره
اشتباهات تکرار بشه که عمر تلف کردیم برای هیچ.
حالا بر خلاف گذشته خیلی بهت اطمینان دارم که راه درست رو
انتخاب کردی احتمالا قبلا هم زود قضاوت کردم باید ببخشی.
کامنت میذارم برای اینه که دلم برات تنگ میشه وگرنه کاری
ازم برنمیاد جز دعا.
ابـژكـتـيـو // سپتامبر 25, 2008 روی 7:20 ق.ظ
مرسی از همه برای نظراتشون
همیشه دیدن خود آدم از آیینه دیگران یک مکمل تجربه به حساب می آد و من خوشحالم که دوستانی مثله شما دارم.
در اشتباهات مقصرم ! مانند هر انسانی دیگر اشتباهاتی داشتم اما کثرت داشتند و به قول دوست خوبم یک دوست مهم در تکرار نشدن تجربیاتیه که شکست با اونها همراه بوده !
یک بار دیگه عذرخواهی میکنم به خصوص از اینکه کلمات نامربوطی به کار بردم یا اونها رو تداعی کردم!
مهرداد افشار // سپتامبر 26, 2008 روی 1:29 ق.ظ
ببينيم كه نهايت اين تمرين به كجا ميرسه. بهبد تو كه استادي توي سبك عوض كردن؛ فالش و بعد آبجكتيو؛ جالب اينه كه تو اين وبلاگت تا الان نزديك به سه سبك مختلف رو امتحان كردي؛ اون قبليه گرچه براي همه زجرآور شده بود به خاطر معضلات مطرح شده در آن نوشتهها، اما منو از اين جهت خوشحال ميكرد كه تو اون سبك نوشتاري داشتي محشر ميكردي (همون موقع هم برات كامنت گذاشتم كه خيال ميكنم براي خوانندههايي كه اون كامنت رو ديده باشند عجيب بود كه اين آقا عجب آدم مزخرفيه كه تو اون وضعيت بغرنج نويسنده داره از سبك نوشتاريش تعريف ميكنه!!!!!!!!)، فكر كنم اگه ادامه مييافت براي خودش يه چيزي ميشد! حيف شد !!! (البته منظورم اين نيست كه ادامهاش منو خوشحال ميكرد، خودت ميدوني چي دارم ميگم)
باري، آرزو ميكنم تو اين كار جديدت هم بتوني راهت رو پيدا كني و من ميدونم كه تو در اين تجربهها چندان هم اهل نگاه به اين ور و اون ور نيستي؛ با خودت تجربه ميكني فقط! بووووووووووس
مجید // سپتامبر 26, 2008 روی 2:04 ق.ظ
به خودت که متعهد باشی، تمام شق های دنیا می خوابن اگه نخوایشون
پژ // سپتامبر 26, 2008 روی 3:40 ب.ظ
با مجید موافقام. البته بعضی وقتها درد کشیدن هم برای آدم لازمه.