آمده بود با یک قلم که روی کاغذش بود!
اولش نوشته بود ، کوچه ایی هست
نصفش را نوشت و افتخار نوشتن بقیه اش را به من داد
شاید بسیار فی البداهه بود اما به اشک های من و خاطرات دنیای پسرانه ام ، می ارزید
خیلی وقت بود هوس گریه داشتم !
کوچه ای هست ٬
که من آن را با دست های خودم
از تو ساخته ام .
کوچه ای تلاقی تمام خاطره هایمان .
که تو حتی از آن بی خبری.
آری خوب من …
کوچه ای هست
از جنس تو ٬
که بوی تو را میدهد
و من آنرا با های نفس هایم
از دیماه تا اردیبهشت
از تو ساختم .
از لحظه های اشک و لبخندت
از عریانیت …
از لحظه های بوسیدن تو ٬ ساخته ام.
کوچه ای که بوی تو را می دهد ٬
بی آنکه بدانی .
من پیش از آنکه بیایی ساخته ام .
از لحظه هایی که با تو گذشت
تا اکنون بی توام را
من از تو ساخته ام .
کوچه ای که برای من بود ٬
و هنوز هم هست .
کوچه ای که حتی بعد از رفتن تو
دیگر نامش هم شبیه تو نبود
باز کوچه ی من است
بوی تو را میدهد
و هنوز از جنس توست
بکر و عریان .
کوچه ای پر از خاطرات من ها
ما ها …
میدانم که خوب یادت هست …
خاطراتی را که امروز
بیشتر از من و تو
بوی کوچه را گرفته اند.
تو گویی من و تو
و خاطراتمان
لبریز می شویم از شانه های کوچه.
ـ خاطرات حجم عظیم بغض های من ـ
نشستن های گاهگاه کنار همین دیوار های کاهگلی
ویاد روز های خوشمان .
این کوچه هنوز هست .
و بوی تنت را خوب به خاطر سپرده .
و بوی خاک باران خورده
هنوز همدوش خاطره هایمان بر میخیزد
ـ خاک با تلنگر اشک هایم بیدار میشود هنوز . ـ
و قول هایمان را هنوز نگه داشته
چون میراثی سترگ لااقل برای نسلی که از من و توست .
من و تویی که ما بودیم
ـ مثل یک نسل هم آوا ـ
گذران لحظه های عیار
شاید همه چیز را همسفر کهولت کرده باشد
اما همین دیوار های کهنه ی کاهگل
گواهان عشق تو اند
به من
و یک چیز هست که ایمان دار م کهنه نشده
و آن
ذهن سیال این کوچه هاست
و عشق دیرین من به تو …
.
.
.
.
و کوچه ای هست …
خوب من ٬
که ما آنرا از هم به ارث برده ایم
تو دلتنگیهای مرا ٬
و من
کوچه ای را که ……..
هنوز هست .
فوکوس :
کاش ! کاش بعد از شعر کاش نبود .

8 جواب تا اینجا
ابژكتيو: بروز است « تهـــــــــــــــــــــــــــــــــران پاتوق // سپتامبر 5, 2008 روی 11:22 ب.ظ
[...] کوچه ایی هست !؟ [...]
یک دوست // سپتامبر 6, 2008 روی 2:09 ق.ظ
با این پست دوباره همون بهبد عاشق گذشته شدی
چقدر دلم برای این بهبد تنگ شده بود
قشنگ بود خیلی
یک دوست دیگر // سپتامبر 6, 2008 روی 5:27 ق.ظ
نمیتونی زن بگیری خوب میدونی .
behrad // سپتامبر 6, 2008 روی 7:55 ق.ظ
فکرم با این شعر به پرواز در آمد
خیلی زیبا بود بهبد جان
واقعا حیف از آن کوچه!ه
NRJ // سپتامبر 6, 2008 روی 8:29 ق.ظ
پس از مدت ها باز هم اومدم تو نت تا سری به دوستان بزنم.باور کن کار و بار امان منو بریده. امیدوارم همیشه شاد باشی.
فاروق // سپتامبر 6, 2008 روی 12:16 ب.ظ
سلام ای شب معصوم.
omid // سپتامبر 6, 2008 روی 9:43 ب.ظ
salam man shoma ro link kardam bad nabod shomaham ein karo mikardid
کیارش // سپتامبر 6, 2008 روی 9:55 ب.ظ
سلام دوست عزیزم ممنون که تولدمو تبریک گفتی و به وبلاگم سر زدی و نظر دادی شعرتو خوندم زیبا بود. اگر مایل به تبادل لینک هستی ممنون میشم خبرم کنی و اجازه بدی لینک وبلاگتو بذارم.