یک روز گرم تابستون بود!
مامان بزرگ به رسم هر سال ، برای من و امین و خواهرش سه عدد جوجه اردک کوچک و ناز خریده بود تا با آن ها سرگرم باشیم.
مانند هر روز بعد از اینکه همه خوابیدند، حوض وسط حیاط را پر از آب کردیم و تصمیم گرفتیم تا بین جوجه اردک ها مسابقه شنا برگزار کنیم! اما معلوم نشد که چرا جوجه ی خواهر امین از جوجه های ما برد!!!
من و امین خیلی ناراحت شدیم و تصمیم گرفتیم تا جوجه ها رو تنبیه کنیم که چرا تنبلی کردند و مسابقه را باختند! برای همین به یکی از اتاق های خانه باغ رفتیم و مشغول دعوا و کتک زدن جوجه ها شدیم
ناگهان دو لگد جانانه از خواهر امین خوردیم و سپس گردن هر دوی ما را گرفته شد و با یک یه پس گردنی محکم از خانه به بیرون پرتاب شدیم!
این مجازات جوجه آزاری ما بود! و ما باید در آن ظهر تابستانی بیرون از خانه منتظر می ماندیم و حتی جرات زنگ زدن هم نداشتیم. خوشبختانه آن روز شانس آوردیم و مامان از محل کارش زود به خانه برگشت و به این بهانه از گرما نجات پیدا کردیم!
از این ماجرا یکی دو روزی گذشت! اما همیشه به دنبال جبران بودیم تا اینکه بالاخره یک شب قبل ازخواب بود که ما درحالیکه کنار مامان بزرگ و در حیاط خوابیده بودیم و آرام آرام حرف میزدیم، امین پیشنهاد داد : بیا مثله لینجان (یکی از شخصیت های سریالی به نام جنگجویان کوهستان که طرفدار فراوانی داشت) عهد کنیم که تا انتقام نگیریم دست بردار نباشیم!
و همین شد که با هم قول دادیم که تا روز شیرین انتقام ، به دنبال چاره ایی باشیم
باز هم چند روزی گذشت و قرار شد تا برای یکی از نوه های مامان بزرگ جشنی بگیریم و اتفاقا مقرر شد تا خواهر امین برای این جشن کیک خامه ایی بپزد و تزیینات مجلس را انجام دهد!
فرصت خوبی برای انتقام بود! امین سر خواهرش را گرم کرد و من نیز در مواد اولیه کیک بیکینک پودر را تا جایی که جا داشت خالی کردم! سپس کمی چسب چوب را با آب مخلوط کردم و آن را درون تخم مرغ اکلیلی ها ریختم.
جشن برگزار شد و کلا افتضاح تر از آن چیزی شد که انتظارش را داشتم! کیک از شدت تورم و پف کردن و مزه بدش قابل خوردن و یا حتی نگاه کردن هم نبود و پس از شکستن تخم مرغ های رنگی هنگامیکه اکلیل ها به همراه چسب چوب روی سر ملت ریخندند من و امین از خنده غش کردیم.
…
یاد آن روزها بخیر
یاد آن پیمانی که تا امروز هم معتبر بود به خیر ! پیمانی که هنوز هنگامیکه من و خواهر امین به همدیگر نگاه می کنیم به یاد خاطره های آن روزها می افتیم.
…
فوکوس
همیشه از به یاد آوردن خاطرات خوب ، احساس خوبی داریم!
اما برای تکرار ناپذیر بودنشان حس خاصی هم تداعی می شود!
مهم این نیست که چه قدر تکرار ناپذیریم! مهم این است که در یاد تکرارها ، کسانی را که تکرار می شوند! حداقل دوباره تکرار پذیر باشند
پ.ن
برای همه چیز ممنونم
برای دعا کردن ها
برای همدردی ها
و برای دلداری ها
خواستار شادی هایتان هستم
4 جواب تا اینجا
amin // آگوست 22, 2008 روی 11:04 ب.ظ
چی باید بگم
مگه با تسلیت گفتن من چیزی حل میشه
با این حال چاره ای هم نیس
چیز دیگه ای هم بلد نیستم
فقط امیدوارم زندگی روزای خوشش رو هم بهت نشون بده
یک دوست // آگوست 23, 2008 روی 2:37 ق.ظ
تسلیت می گم
مرگ یک حقیقت محض ولی خیلی تلخیه
چاره ای جز تحمل نیست
مهران // آگوست 23, 2008 روی 12:27 ب.ظ
موافق نیستم مرگ اصلا تلخ نیست و به نظر من خیلیم شیرینه و دیر و زود نداره مهم اینه آماده باشی و دلتنگی که ماله اقوام فرده و فراموشی که باز ماله باقیمانده هاست …
behrad // آگوست 23, 2008 روی 10:40 ب.ظ
امیدوارم که پس از این همیشه شادی و سلامتی در پیش داشته باشی
بهت تسلیت می گم