کم کم با مانی به روزمرگی می رسیدم ! و او نیز مدام وابسته تر رفتار میکرد !؟
مانی برای من آن دختری نبود که از پشت دنیای مجازی دیده بودم!
احساسش را بر منطقش غلبه کرده بود و عملا شاخص های ازدواج را کنار گذاشته بود
شاید این حدس من درست از آب در آمده بود که به جای گزینش! عملا انتخاب کرده بود
از طرفی من نیز به یک دوگانگی بزرگ رسیده بودم!
موقعیتی که داشتم تنها با حضور یک شریک دائمی ، تحقق می یافت ومتاسفانه رغبت من به طرفی بود که بی وفایی و عدم ثبات در آن موج می زد! و تنها به همین دلیل به فکر افتاده بودم تا حداقل برای یک گام هم که شده ، خودم را برای ازدواج با یک دختر محک بزنم و شاید آن را عملی کنم
اما قسمت کار خودش را میکند
تمام اینها را با مانی گفته بودم! و فقط از اصل موضوع خبر نداشت!
و قرار بود در دیدار مرداد ماه ما هیچ احساسی در بین نباشد و فقط زبان منطق و محاسبه حرف بزند تا اگر خواست خدا بود و هر دو اطمینان داشتیم ، به فکر یک زندگی مشترک باشیم !
اما مانی عملا این کار را انجام نمیداد و هر طوری رفتار میکرد به جز آنچه قرار داد کرده بودیم
من نیز حسابی سردرگم مانده بودم! که نهایت آن با دیدار با پدر مانی رقم خورد!؟
…
مانی از اقوام دور من محسوب می شد!
شاید فقط یک بار پدرش را دیده بودم! یا اینکه اگر هم دیده بودم به آن قدر کوچک بودم که به خاطر نمی آوردم ! دیدار من با پدر مانی آن قدرها هم واجب نبود چون نسب درجه چندم ما حساب می شد و متاسفانه به دلیل یک اختلاف بزرگ خانوادگی مدتها بود که خانواده و اجداد آنها ! با اقوام ما ارتباط خوبی نداشتند.
از طرفی کاملا معلوم بود که مانی حسابی از من برای پدرش تعریف کرده است و به احتمال زیاد عدم حضور من برای ملاقات با پدر مانی، بی احترامی بزرگی به ایشان و خانواده آنها بود!
پس چاره ایی به جز رفتن نداشتم!
رفتنی که شاید گام اول من برای ورود به دنیای استریت ها بود.
بابابی ( واژه ایی که مانی به پدرش می گوید) مدتی هست که برای کارش در شهرستان اقامت دارد و فقط دو روز پس از رسیدنش به تهران ، با او ملاقات داشتم
بنابه خواست مانی و علی رغم میل باطنی خودم به شهرک غرب رفتم !
همیشه از آنجا متنفرم ! نه برای همه چیزهایی که داشتم و ندارم! مامان بزرگ ، سام ، و همه خاطره های خوش با هم بودن ها !
…
پدر مانی ، بسیار خوش برخورد و جنتلمن ولی در عین حال محلی مسلک ! به نظر می رسید!
سیبل های بلند و شرقی ! قد کوتاه و تنه درخت مانند و زور زیادش! من را در همان لحظه اول مات کرد!
به هر حال همه چیزش برای یک پدر زن قلدر ایده آل بود!
و اگر اختلافی بین من و دخترش پیش می آمد! تلفات اصلی من بودم !؟
در آن جلسه تصور کردم که بابایی من را به چشم یک بچه سوسول نگاه می کند!
اما کم کم به من ثابت شد که آن قدر ها هم که فکرش را میکردم ، انسان فیزیکی نبود
…
فوکوس
خنده دار است
عده ایی من را به همزاد پنداری متهم میکنند! عده ایی هم به یک هوموی خائن !؟
به قول عادل فردوسی پور ! قضاوت با مردم
ولی هر چه هستم همینم
همان بهبد! کاش یکی مثله شما بودم ! فقط همین
پ.ن
من که گفته بودم ! هر کس میخواهد نخواند !