ابژكتيو

محتوای آگوست 2008

13

آگوست 30, 2008 · تا کنون 15 نظر داده شده

کم کم با مانی به روزمرگی می رسیدم ! و او نیز مدام وابسته تر رفتار میکرد !؟

مانی برای من آن دختری نبود که از پشت دنیای مجازی دیده بودم!
احساسش را بر منطقش غلبه کرده بود و عملا شاخص های ازدواج را کنار گذاشته بود
شاید این حدس من درست از آب در آمده بود که به جای گزینش! عملا انتخاب کرده بود

از طرفی من نیز به یک دوگانگی بزرگ رسیده بودم!
موقعیتی که داشتم تنها با حضور یک شریک دائمی ، تحقق می یافت ومتاسفانه رغبت من به طرفی بود که بی وفایی و عدم ثبات در آن موج می زد! و تنها به همین دلیل به فکر افتاده بودم تا حداقل برای یک گام هم که شده ، خودم را برای ازدواج با یک دختر محک بزنم و شاید آن را عملی کنم

اما قسمت کار خودش را میکند

تمام اینها را با مانی گفته بودم! و فقط از اصل موضوع خبر نداشت!
و قرار بود در دیدار مرداد ماه ما هیچ احساسی در بین نباشد و فقط زبان منطق و محاسبه حرف بزند تا اگر خواست خدا بود و هر دو اطمینان داشتیم ، به فکر یک زندگی مشترک باشیم !
اما مانی عملا این کار را انجام نمیداد و هر طوری رفتار میکرد به جز آنچه قرار داد کرده بودیم
من نیز حسابی سردرگم مانده بودم! که نهایت آن با دیدار با پدر مانی رقم خورد!؟

مانی از اقوام دور من محسوب می شد!
شاید فقط یک بار پدرش را دیده بودم! یا اینکه اگر هم دیده بودم به آن قدر کوچک بودم که به خاطر نمی آوردم ! دیدار من با پدر مانی آن قدرها هم واجب نبود چون نسب درجه چندم ما حساب می شد و متاسفانه به دلیل یک اختلاف بزرگ خانوادگی مدتها بود که خانواده و اجداد آنها ! با اقوام ما ارتباط خوبی نداشتند.

از طرفی کاملا معلوم بود که مانی حسابی از من برای پدرش تعریف کرده است و به احتمال زیاد عدم حضور من برای ملاقات با پدر مانی، بی احترامی بزرگی به ایشان و خانواده آنها بود!
پس چاره ایی به جز رفتن نداشتم!
رفتنی که شاید گام اول من برای ورود به دنیای استریت ها بود.
بابابی ( واژه ایی که مانی به پدرش می گوید) مدتی هست که برای کارش در شهرستان اقامت دارد و فقط دو روز پس از رسیدنش به تهران ، با او ملاقات داشتم

بنابه خواست مانی و علی رغم میل باطنی خودم به شهرک غرب رفتم !

همیشه از آنجا متنفرم ! نه برای همه چیزهایی که داشتم و ندارم! مامان بزرگ ، سام ، و همه خاطره های خوش با هم بودن ها !

پدر مانی ، بسیار خوش برخورد و جنتلمن ولی در عین حال محلی مسلک ! به نظر می رسید!
سیبل های بلند و شرقی ! قد کوتاه و تنه درخت مانند و زور زیادش! من را در همان لحظه اول مات کرد!
به هر حال همه چیزش برای یک پدر زن قلدر ایده آل بود!

و اگر اختلافی بین من و دخترش پیش می آمد! تلفات اصلی من بودم !؟

در آن جلسه تصور کردم که بابایی من را به چشم یک بچه سوسول نگاه می کند!
 اما کم کم به من ثابت شد که آن قدر ها هم که فکرش را میکردم ، انسان فیزیکی نبود
 

فوکوس

خنده دار است

عده ایی من را به همزاد پنداری متهم میکنند! عده ایی هم به یک هوموی خائن !؟

به قول عادل فردوسی پور ! قضاوت با مردم

ولی هر چه هستم همینم

همان بهبد!  کاش یکی مثله شما بودم ! فقط همین

پ.ن

من که گفته بودم ! هر کس میخواهد نخواند !

دسته‌ها: دست نوشته

12

آگوست 29, 2008 · تا کنون 5 نظر داده شده

طوری نشان میدادم که شش دانگ حواسم به رانندگی است! اما واقعا نبود!؟
خوشبختانه تهرانی ها بهتر از شهرستان ما رانندگی میکنند و لازم نبود تا علاوه بر خودت و ماشین، مراقب حوادث غیر مترقبه هم باشی!
اما به هر حال بهانه خوبی برای کمتر حرف زدن و بیشتر گوش کردن بود

تصمیم گرفتیم تا سری به قیطریه بزنیم! از شرق تا آنجا برای من راه زیادی بود! تنها بدی زیادی راه  این بود که مجبور بودم در حین رانندگی توسط مانی بازجویی شوم! اما همین مسیر بود که همه چیز را بین ما مستحکم کرد!

مانی: تو برخلاف ظاهرت پسر احساساتی هستی!

من: نمیدونم!

مانی: اما هستی! قبلا بهت گفتم این فاکتور مهمیه برای یک زندگی مشترک!

من درحالیکه به خودم فکر میکنم که هرچه کشیده ام! از دست همین احساس لعنتی است، چیزی نگفتم و فقط با سر تایید کردم

مانی : باورم نمیشد که این طوری بشی! مگه چی توی اون کوچه دیدی!؟

من : شاید همه بچگی هایی که به یاد نیاوردم و بیشتر تابستان های خوب زندگیم!

مانی : به نظرت برای یه پسر بد نیست که این همه احساسی باشه

من : باهات موافقم

از این حرف مانی رنجیده شدم! چه دلیلی داشت که این حق را به خودش بدهد واز من انتظار محکم و مردانه بودن را داشته باشد! مگر من با او چه نسبتی به جز یک نسب فامیلی دور داشتم!؟ برای همین کمی آرام تر شدم و مانی نیز این را به خوبی متوجه شد و کمتر حرف میزد

حوالی بازارچه یک رستوران خوب دیدیم! تصمیم گرفتیم تا شام را آنجا بخوریم! خوشبختانه از این غذاهای فست فود مسخره نداشت و هر چی بود به ذائقه من سازگار بود! سفارش دادیم وغذاها آماده شدند و مشغول خوردن شدیم که مانی دوباره گفت : یه کاری کردم میترسم بهت بگم ؟

من در حالی که بسیار جا خورده بودم با تعجب پرسیدم چه کار ؟

مانی در حالکیه می خندید به من گفت : چرا چشمات این شکلی شد ؟

همیشه از این لوس بازی دخترها بدم می آمد! درست هنگامی که قصد داری در مورد یک مسئله جدی حرف بزنی  آنها همه چیز را به شوخی میگیرند و در عین شوخی ترین چیزها ، جدی ترین ها برایشان محسوب میشود !

سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و با غذاها خودم را مشغول کردم و دوباره  سئوال را پرسیدم و مانی حساب شده و با ناز و ادا گفت : راستش در مورد تو به خونه گفتم!

یک آن اشتهایم کور شد!
 از دست مانی عصبانی شدم! قرار بود این راز بین خودمان بماند! آخر چه دلیلی داشت که برود و به خانواده اش چیزی در مورد بگوید در حالیکه بین من و او فقط یک دوستی ساده و بررسی فاکتورهای طرف مقابل بود!

تنها در آن لحظه رعایت شئونات و ادب بود که من را از حرف زدن باز می داشت!
برای همین سعی کردم تا آرام تر از همیشه رفتار کنم و تصمیم گرفتم تا هرچه بود در بیرون از رستوران و بعد از خوردن شام مانی اتفاق بیافتد!

از رستوران بیرون آمدیم و قرار شد تا مانی را تا خانه همراهی کنم. این بار آرام تر از گذشته بودم و سئوال هایش را فقط با بله و خیر پاسخ میدادم! به طوریکه از من شاکی شد و قبل از اینکه بخواهد عکس العملی را نشان بدهد! تمام حرف دلم را در مورد راز دار نبودن او ، مطرح کردم و حتی گفتم که بعد از اینکه او را به منزلش رساندم دیگر هیچ من و مایی در بین نیست !

ابتدای امر مانی در مقابله بر آمد! اما وقتیکه قول هایمان را مرور کردیم و متوجه شد که در حفط این راز اهمال کرده است چاره ایی به جز گریه نداشت! و از آخرین ترفند زنانه یعنی همان گریه و ناز کردن استفاده کرد و حتی به این هم قانع نشد …

کم کم احساس سنگ دلی میکردم و سعی کردم تا من به او روحیه بدهم !!!
که بالاخره و دست آخر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و فقط و فقط مسئله دیدار پدر او با من مطرح بود که ترسناک بود!

 

فوکوس :

کاش این جنس برای من قابل درک تر بود !

حسادت زنانه بیداد میکند !؟

دسته‌ها: دست نوشته

11

آگوست 27, 2008 · تا کنون 5 نظر داده شده

شب قبل خوابم نبرده بود!
و صبح روز بعد هنوز در هنگ ناشی از ملاقات با مانی بودم!
باورم نمی شد که با آن همه ادعا هــومو بودن! که حتی گاها شهرت دوستان استریتم شده بود! در یک قدمی بررسی شرابط برای ازدواج با یک دختر باشم! به سر من چه آمده بود !؟

هر چند که از اواخر هشتاد و پنج  از بودن دائمی با پسرها نا امید شده بودم و فقط روی رضا ! به عنوان آخرین کیس! حساب بازکرده بودم، اما مدتها بود که آن کورسوی امید واهی، به تاریکی بدل شده بود و حکایت معروف آن کس که دوستش داری ، کس دیگر را دوست دارد ! و …

از طرفی مانی هم به من علاقه مند شده بود!
دروغ یا راستش را نمیدانم اما معمولا می توانم این علاقه ها را حس کنم !
هر چه بود رفتار مانی طبیعی نبود و با هر قرار ما این موضوع بیشتر و بیشتر معلوم می شد !

بعدازظهر یکی از روزهای مرداد ماه همین ماه گذشته بود که تصمیم گرفتم تا به محله ایی بروم که کودکیم را در آن گذرانده بودم! هرچند که  از اقامت خودمان در آن روزگار به جز چند تصویر مبهم چیزی به خاطر ندارم! اما همان مبهمات کافی بود تا حس نوستالوژی من به کار بیافتد!

از همان اول پیروزی، قلبم به شدت می تپید! حس آشنایی داشتم و درعین حال غمناک!
کم کم به میدان اول رسیدیم! تقریبا تمام حواسم به اطراف بود و به تنها چیزی که توجه نداشتم مانی بود! که او هم بنا به گفته بعدا خودش ،در تمام این مدت  آرام و باحوصله به رفتار عجیب من نگاه میکرد!

درست به سر همان کوچه رسیدم! همان خاطرات کودکی
همان جا پیاده شدم و ماشین و مانی را رها کردم! به طوریکه باز هم به گفته خود مانی، مجبور شد تا خودش آن را از وسط خیابان به گوشه ایی ببرد و پارک کند!

دنبال همان خانه قدیمی بودم!
اما هر چه میگشتم نبود! کوچه همان کوچه بود و حتی همان عطر همیشگی برنج، اما خانه سرجایش نبود! و هر چه بود در دل آن آپارتمان چند طبقه با در سبز رنگ نهفته بود!

جلوی درهمان آپارتمان نشستم! به خودم گفتم: ببین پسر تو فقط یک روزت بود که با اومدنت به این خونه ، امید رو در دل یه پدر و مادر زنده کردی! و امید خودت مرد!
انگار کسی از درون من داد میزد و اعتراض میکرد!
اعتراض به خدا که هدفش از نگه داشتن من بعد از آن حادثه چه بود! حتما میخواست تا با این گرایش لعنتی و بین یک مشت غریبه ی آشنا بمانم تا امروز به جایی برسم که علاوه بر در ساده ترین خواسته های یک انسان! غم بزرگی به نام سردرگمی هم داشته باشم

هر چه بود همین بود!
من مهمان  بودم، آن هم به اندازه تمام عمرم! اما ای کاش حداقل در شهری می ماندم که بدان تعلق داشتم!
ازآن شهرستان لعنتی با آن لهجه مزخرف نفرت دارم!
هنوز بعد از بیست و خورده ایی یه بچه فارس و سوسول نامیده می شوم!
هیچ گاه دوستی نداشتم که برای خودم دوستم داشته باشد و همین اجازه را به من بدهد! حتی یک دوست معمولی ! چه برسد به کسی که میخواستم روی آن حساب کنم

از خدا شاکی بودم ! از پدر و مادری که نبودند! و حتی از همین هایی که هستند !

صورتم از اشک خیس شده بود!
دستان مانی رو روی شانه ام احساس کردم که با تعجب گفت: گریه میکنی!

از خودم خجالت کشیدم و با سر پاسخ دادم: بله و از او خواستم تا به ماشین برگردد

ماندن بی فایده بود!
واقعیت به همین تلخی بود و به همین وحشتناکی !

من دوباره تنها وغریب در آن خراب آباد، بودم
جایی که واقعا درکشان نمیکردم و نمیکردند!

دسته‌ها: دست نوشته
بر چسب ها: