يادش بخير ترم اول دانشگاه!
هجده سالگي و گستاخي و جسارت
شايد وقتي زمزمه اش كردم همه به كودكانه بودنش خنديدند!
اما از حسرت صدايم و اندوه چهرهام به فكر فرو رفتند
اين يك شعر نيست، نثر هم نيست!
هر چه هست براي خودش حسي داشت
حسي به كودكانه بودن و معصوميت آن روزها
آرزو
بچه بوديم
بچه و پاك
من بودم
آرزو هم بود
مهد كودك مي رفتيم
با يك سرويس سبز
آرزو، همسايهي ما بود
درست سه واحد آن طرفتر
هميشه ميگفت
اميدش هستم
و من هم چه خوش خيالانه فكر ميكردم
او هم آرزو من خواهد بود
خاله بازي ميكرديم
ساعت دو بعدازظهر
وقتي همه خواب بودند
صورتم را مي بوسيد
من هم مي بوسيدمش!
خاله بازي ميكرديم
من هميشه پدر بودم!
پدر جوجه مرغ هاي رنگي
و اميدِ آرزو
آرزو مادر بود
من هم هميشه ميخواستم
تا در خاله بازي هايمان ، مادر باشم
اما آرزو هيچ وقت اجازه نميداد!
وهميشه مادر بودن را دوست داشتم!
آرزو هميشه مادر بود
آرزو براي هميشه مادر شد
وهمين ديروز به جاي آن جوجههاي رنگي
پسرش را بغل كرده بود
ياد خاله بازيها بخير
خاله بازي هايي كه من پدر بودم
اميد هم بودم
آرزو هم بود
اما آرزو فقط
همسايه سه واحد آن طرف تر ما بود
آرزويي محال
آرزويي كه فقط
يك آرزو ماند