تا قبل از آن بي خدشه و بي شائبه به حوادث زمين فكر ميكردم ، شايد دليل بودنم ، برافراشتگي سرو بود! اما در همه لحظات ، درست حس همان نهالي را داشتم كه در يك بيابان خشك و بيآب و علف، با هر باد خشك و سوزان كوير به هر سو ميرقصد! اما از برخورد ذرات شن به بدنش در عذاب است و ميسوزد!
تعبيرم از عشق چيز ديگري بود! آماده غم خوردن هم بودم! البته غم هم ميخوردم! نه اينكه نميخوردم! اما به قول معروف همه آن را، كم كم ميخوردم! و اين شد كه اندك اندك طهارتم از دست رفت! و ديگر اشكهايم زلالي شبنم اول صبح را نداشتند و كمتر از يك چشم برهم زدن فضايم پر شد از ذرات شفاف كدورت! تا جايي كه نه تنها اشيا را هم نمي ديدم ، بلكه رنگين كمان آرزوهايم نيز ديده نميشد!
بعد از آن، انگار سالها بود كه عاشقي كردن را از ياد برده بودم و فقط تعبيرم از عشق شده بود همان تكه چوبي كه در پشت نهال در زمين فرو ميكنند تا شايد وزن ناشي از نهال و باد هر دو تحمل شوند ! اما هيچ گاه به برخورد ذرات شن به تن خستهام فكر نميكردم!
شايد تقديرم اين بود، چون تعبيري بهتر از اين نداشتم!
اصلا شايد قانوني نداشتم ، و يا اگر هم بود ، همه آن را خودم نفي كرده بودم! همه من شده بود ، اسلوب!!! و اينكه در تنهايي نمانم! تنها شدن را سم مي دانستم، چون هنوز با خلا آن كنار نيامده بودم! و فقط ادعا ميكردم كه عادت كردهام!
اصلا آن حجم و فضا را دوست نداشتم ، اسير روزمرگي شده بودم و شايد دوباره همان حس نوستالوژي (از اين كلمه متنفرم) كار دستم ميداد! هر چه بود ميدانستم چه بود! چون خيلي خوب حسش ميكردم! اما خيلي بهتر هم ميدانستم كه هنوز گمراهم! درست مانند يك جوجه ماشيني شده بودم كه با اينكه هيچ وقت از مادرش مطلع نيست! اما حسش ميكند و يا شايد هم براي فريب خودش ، همان ماشين را مادرش ميداند
اين گونه بود كه همه چيز از شوخي شروع شد! شايد كلمه مزاح بهتر باشد! چون درشتي و جديت شوخي را هم نداشت! پس براي همين بود كه قرار شد تا بمانيم! كه شايد من بدانم طعم اين لذت از لذات خدا ملس است يا شيرين!
كامم تلخ بود ، و اين خنياگر لكاته! دوباره نظريههاي احمقانهاش را در سرم تزريقميكرد! و ميگفت: تو ميتواني! فقط از تلقين فرار كن!
تلفين كردم! سحر هم بدتر بود به جاي اينكه بهتر باشد! فقط ارزش را در نداشتن ميديد و هم من فكر ميكردم كه هيچ چيز به جز بكر نبودنش، ارزش ندارد!
زمان گذشته بود و حالا وقتش رسيده بود! و اين بار هر دوي ما مسخ شده بوديم! درست مانند يك پسر بچه پانزده ساله بودم! استرس داشتم! اصلا همه چيز بار اول بود! استرس ، ترس ، شرم و حيا و … اما آن چيزي كه نبود و من بايد آن را داشته باشم نبود و همين شد كه سرانجامي بهتر از خود كشي نيافتم!
خوكشي من قتل نفسم نبود! رسمي بود كه آن را در اساطير خوانده بودم! نوعي هاراگيري به روش شرقيها! يا اصلا حس يك شواليه شكست خورده درست در لحظهايي كه انتظاري حكم پادشاه را براي مرگ يا زنده بودنش ميكشد، تا حريفش يا به او ترحم كند يا او را از زندگي محروم!
اما درست همين جا بود كه انگشت خدا رو به پايين آمد!
فوكوس :
دليلش را خواسته بودند! نوشتم! با ذكر اين نكته كه
گاهي قتل نفس از خودكشي ذات بهتر است!