ابژكتيو

محتوای جولای 2008

آرزو

جولای 21, 2008 · تا کنون 10 نظر داده شده

يادش بخير ترم اول دانشگاه!

هجده سالگي و گستاخي و جسارت

شايد وقتي زمزمه اش كردم همه به كودكانه بودنش خنديدند!

اما از حسرت صدايم و اندوه چهره‌ام به فكر فرو رفتند

اين يك شعر نيست،‌ نثر هم نيست!‌
هر چه هست براي خودش حسي داشت

حسي به كودكانه بودن و معصوميت آن روزها  

 

 آرزو

 

بچه بوديم

بچه و پاك

من بودم

آرزو هم بود

مهد كودك مي رفتيم

با يك سرويس سبز


آرزو، همسايه‌ي ما بود

درست سه واحد آن طرف‌تر

هميشه مي‌گفت

اميدش هستم  

و من هم چه خوش خيالانه فكر مي‌كردم
او هم آرزو من خواهد بود

 

خاله بازي مي‌كرديم

ساعت دو بعدازظهر

وقتي همه خواب بودند

صورتم را مي بوسيد

من هم مي بوسيدمش!


خاله بازي مي‌كرديم

من هميشه پدر بودم!

پدر جوجه مرغ هاي رنگي
و اميدِ  آرزو ‌

 

آرزو مادر بود

من هم هميشه مي‌خواستم

تا در خاله بازي هايمان ، مادر باشم

اما آرزو هيچ وقت اجازه نمي‌داد!

وهميشه مادر بودن را دوست داشتم!

 

آرزو هميشه مادر بود

آرزو براي هميشه مادر شد

وهمين ديروز به جاي آن جوجه‌هاي رنگي  

پسرش را بغل كرده بود

 

ياد خاله بازي‌ها بخير

خاله بازي هايي كه من پدر بودم

اميد هم بودم

آرزو هم بود

 

اما آرزو فقط
همسايه سه واحد آن طرف تر ما بود
آرزويي محال

آرزويي كه فقط
يك آرزو ماند

 

دسته‌ها: دفتر پاره
بر چسب ها:

پسرم

جولای 21, 2008 · تا کنون 2 نظر داده شده

با هر دودي كه مي‌گرفتم و مي‌رفت پايين، ياد حرف آخرش مي افتادم كه مي‌گفت:
امشب دوست داشتم تو يكي رو قهوه‌ايي كنم!‌ حيف كه مجبورم نقش مادر ترازا رو داشته باشم!

اينها رو خودش بهم گفت، اونم درست چند دقيقه بعد از بسته شدن پسر!

حالا ديگه مطمئن شدم كه در رخداد گذشته مشتركمون،‌ مقصر اصلي من بودم!
نشد!

حيف كه نشد تا به امروز و شرح اين گذشته شوم برسم!
تا ناگفته‌هايي كه فكر مي‌كرد ، هميشه گفته شده رو بشنوه!‌
اما بايد بنويسم!‌
حداقل براي خودم!
چون تنها راهه!
نمي‌دونم از كجا شروع كنم!
از روزي توي انقلاب بهم گفت: فعلا راهش انداختم! و فعلا اسمش پسره!

يا از قبل‌ترش
اصلا دوست دارم از قبل‌ترش بنويسم!
از روزي كه اولين بار ديدمش و از توي چشماش، خجالت و حيا رو حس كردم
خيلي دوست داشتم بنويسم!
از اون نگاه هاي اول !

و از استند باي بودن هميشه اون

از اينكه به راحتي فروخته شدم!
ولي هميشه بايد ادعاي خريدارها رو داشتم  

و


به هر حال هر چي بود تموم شد

و شايد تا پايان اين تابستون

تمام تر

دسته‌ها: دست نوشته

پسر، پسر منم بود

جولای 20, 2008 · تا کنون 4 نظر داده شده

پسر، پسر منم بود
نه اينكه پسر همه نباشه
اما پسر
پسر خود خودم بود

كاش ميتونستم و بغضم اجازه مي‌داد تا بنويسم

 

دسته‌ها: دست نوشته
بر چسب ها: