روزی روزگاری خدایی بود ، شاید همین نزدیکی ها !
قانونی بود همه نانوشته
کاغذی بود همه از رنگ صورتی تن  
مهربانی ها همه از لمس و ریا
و امورات بر اساس مصلحتی چرک!
هر چه بود ، همه تزویر  بود
هیچ کس نبود
اگر هم که بود ، منفعتی در بین بود.
موجودات زمین دو جنس بودند
همه حیوان یا که انسان. 
و آن کسیکه انسان نبود ، الاغ بود ! 
و حیف که الاغ ، حیوان نجیبی بود!

پ.ن
به خدا الاغ نجیب است !
نفهم نیست
دائم لگد نمیزد

توجیه!

Posted: اکتبر 24, 2011 in دست نوشته

تو چشمام زل زد و گفت: الان دیگه پولداری بهبد.
نگاهی انداختم و گفتم: یه کدوم از این چک ها ماله من نیست که …
خندید و گفت: توی این دنیا چی برامون باقی میمونه !؟
گفتم: فقط یه چیز
ژست خاصی گرفت و گفت : یعنی چی ؟
گفتم: دوست داشتن.


وقتی آدما میبازن توجیه میکنن.
به قول یکی از دوستانم خداوند انسان را آفرید و انسان هم توجیه.
شاید اگر توجیه نبود هر انسانی آنقدر محکوم میشد که دق میکرد و میمیرد!
اما هر کسی که اشتباه میکند خودش بهتر از هر کسی میداند توجیه میکند.
آما خوبی انسان به این است که حتی برای توجیهی که میسازد توجیه دیگری می آورد تا خودش را راضی کند!
و این تسلسل بی انتها همچنان ادامه خواهد داشت.
اما درد،  توجیه و تسلسل نیست.
درد این است که برای اشتباهت دیگران توجیه بسازند.
توجیهی که مهمتر از هر چیز برای خودت هم توجیه ندارد!

تولدت مبارک

Posted: اکتبر 6, 2011 in دست نوشته

پسر تنهای خسته عزیزم 
تولدت مبارک.
امیدوارم یه روزی برسه که تنهاییت و خستگیت  تموم بشه.
و این صمیمانه ترین تبریکیه که میتونم بگم.

راستش من که خودم زیاد از تبریک تولد خوشم نمیاد. فکر میکنم تو هم همینجوری هستی.
آخه چه معنایی داره آدم پیرتر بشه و به مرگ نزدیکتر بشه و بهش بگن تولدت مبارک ؟
بهرحال میخواستم همیشه بهت بگم که :
اعتراف میکنم که یکی از قدیمی ترین وبلاگ هایی بودی که همیشه میخوندم.
البته باید صادقانه بگم که تا قبل از آشنایی با تو همیشه این تصور رو  داشتم که نویسنده این وبلاگ یه پسر خوب و مامانیه.
و جالب اینه که وقتیکه برای بار اول دیدمت فهمیدم که اشتباه نکردم.
تا اینکه چند سال پیش درست موقعیکه سری اول فالش رو تموم کردم. بهم پی ام دادی و پرسیدی که بی افم کجاست.
آره پسر ! بیشتر از چهار سال از اون تاریخ میگذره و من و تو با هم دوستیم.
باید اعتراف کنم که توی این چهار سال خیلی با هم خندیدم ، دعوا کردیم ، قهر کردیم و …
و البته خیلی وقتها من مقصر بودم.
کاش این فاصله بینمون نبود شاید میتونستیم دوستای بهتری باشیم.

پ.ن
نگارش این پست به سال گذشته برمیگرده. موقعیکه به دلیل قهر بودن با احسان، حتی تولدش رو تبریک نگفتم. و از این بابت از دوست عزیزم رسما عذر خواهی میکنم. (البته متذکر میشم که این یه جورهایی ناز کشیدن رسمیه!) هر چند که کمتر از یکماه به تولدش باقی مونده.