درست موقع خواب بود!
لحظاتی که همیشه عمیقا به روزم و خودم ، فکر میکنم!
بنابه عادت همیشگی تی شرتم را درآوردم تا تن عریانم را مهمان تخت یک نفره ام کنم
یک لحظه یاد همان حرف همیشگی اش افتادم که :
بعضی چیزها رو نمیشه با هیچی جایگزین کرد! ” درست مثه تنت که عطر خاصی داره!”
تی شرتم را در آوردم و آن را خوب خوب بو کردم
اطراف یقه اثری از ورساچی بود
کمی پایین تر و درست زیر بغل رمی
و باز هم پایین تر اینتسا
دوباره بو کردم
سه باره
و …
بی اختیار روی سینه و آن حوالی را بو کردم!
بوی آشنایی به مشام میخورد
من اشتباه نمیکردم
درست بوی خودش را می داد
و این بار من باید به او میگفتم
عطر تنت با هیچ چیز قابل تعویض نیست
و آنقدر بو کردم
که صبح تمام شده بود
…
عطر
فوریه 6, 2010 · 2 دیدگاه
→ 2 دیدگاهدستهها: دست نوشته
1
فوریه 4, 2010 · ۱ دیدگاه
– بالاخره باید این جرائت رو پیدا کنم که با هر کسی باشم!
:. (بعد از یک مکث طولانی): چرا باید این فکر رو بکنی؟
– چون من یکی رو میخوام که بتونم فقط با اون رفع نیاز کنم!
:. (دوباره بعد از یک مکث طولانی): بیا و با کسی نباش! هر وقت هم خواستی همه جوره من هستم.
– به چشم های :. زل می زند و او را نگاه میکند.
…
→ ۱ دیدگاهدستهها: دست نوشته
میخ در دیوار !
ژانویه 30, 2010 · 8 دیدگاه
مثل همیشه مسبب آشنایی آن دو نفر من یا بهتر است بگویم ما بودیم!
البته در اولین ملاقات آن دو نفر با هم، ما دو نفر هم ما بودیم!
هر دوی آنها روی صندلی عقب سمند نشسته بودند و گپ میزدند!
و آنقدر حرف زدند و زدند که تا جایی پیش رفتند که اولی به دومی گفت: کیس های تو چه خصوصیتی دارند؟
دومی دستش را روی شانه من گذاشت و گفت: دقیقا این شکلی هستند!
نگاه غضب آلودی به دومی و اولی کردم که در این حین دومی خندید و گفت: بهت برنخوره اما تکلیف منو مشخص کنید؟
به سردی جواب دادم: تکلیفت مشخصه! من ده بار بگم بـ ـی اف دارم! الان جفتم نشسته!
دومی خندید و گفت: اون که همچین تصوری نداره !!!
گفتم : چه طور ؟
دومی گفت : آخرین باری که ازش پرسیدم گفت تو و اون برای همدیگه یه کیس هستین و من فکر میکنم تو اصرار داری که اون همسرته! ولی نیست!
به کسیکه تا به آن لحظه به او همسر میگفتم نگاه کردم
سکوتش همه چیز را تایید میکرد!
برای اینکه مطمئن شوم دوباره پرسیدم ، اما این بار از خود بی اف ! و او نگاه شیطنت آمیزی کرد و گفت : ما در حال Try هستیم! نه ؟
سپس دومی حرفش را قطع کرد و گفت : خب حالا که اینجوریه ، یه شب به من قرضش بده!
بی اف خندید و گفت : باشه ! خودش میدونه
…
و من دوباره به چه سادگی فروشنده روحم بودم
…
پ.ن 1
گاهی اوقات آدم احساس احمق بودن میکند
درست مانند چند روز مانده به عید که همه مدرسه را تعطیل میکنند اما خودشان به کلاس می روند!
پ.ن 2
فکر میکردم تازه یاد میگیرم که برای ما شدن ، من و من لازم نیست
خوش به حال گاو که هیچ گاه نگفت من! و همیشه گفت ما
پ.ن 3
این پست درست برای شانزدهم فروردین امسال بود ، که بنا به درخواست و یا شاید هم نمک پاشیدن بر زخم خودم انتشار یافت! دو پی نوشت اول مربوط به همان زمان بودند
پ.ن 4
بــ ـی اف … ؟؟؟
→ 8 دیدگاهدستهها: دست نوشته